شاید مدام سرخوش و شاد و باشی و هیچکس چهره بدون لبخندت را ندیده باشد.
نظم و انضباط سرلوحه کارت باشد و آشفتگی را از خودت دور کرده باشی.

به هر حال، حال دلت خوب باشد یا نه،
اوضاع زندگی ات روبراه باشد یا نه،
و حتی دنیای دوست داشتنی خودت را هم  که ساخته باشی… .

گاهی جهان تو را در قیل و قال خودش گم میکند، تا بهم ریخته شوی، این اخلاق جهان است.

آشفته و سرگردان که شدی، با خودت کلنجار میروی، انگار که چیزی گم کرده باشی یا کار مهم را از قلم انداخته باشی مدام ذهنت به فرار از لحظه حال فکر میکند.
فرار از لحظه‌های تاریک و ترسناک ندانستن. این که نمیدانی چه کاری را باید انجام دهی تا آرامش به جهان برگردد.
اینکه نمیدانی کدام کار را نباید انجام دادی کا نباید، آزارت میدهد.

من راه مقابله با این ساعت‌ها ی بی زمان را آموخته‌ام.

از شدت شلوغی کار، یا شلوغی ذهن کلافه و سردرگم که میشوم،
وقتهایی که حس میکنم مغلوب کار و خستگی و مشغله و ندانستن شده ام، به پناه گاه میروم تا از جنگیدن با افکار کلافه کننده ایمن شوم.

گاهی کنار یک پنجره ساده پناه میگیرم…

و گاهی به بالاترین نقطه ممکن میروم، حتی اگر بام یک آپارتمان چند طبقه باشد. می‌نشینم روبه کوه، تا عظمتش را تحسین کنم.

گاهی هم هر جا که بتوانم از تماشای درخشش ماه در آسمان لذت ببرم، همانجا پناهگاه من است.

باید این انزوا را با جان بخرم
تا جنگ بین من و افکارم به سمت صلح برود و دوباره طعم آرامشش را بچشم.

ساکن که شدم با قلبم خلوت میکنم!
در سکوت مطلق تا میتوانم اطرافم را نگاه میکنم.
خوشبختی هایم را.
داشته‌ایم را
و اطرافیانم را…
همان‌هایی که دوستم دارند و دوستشان دارم…

آرام تر که شدم…
خلوت میکنم، با خدايي که همیشه با من است.
و آرامش وجودم را فرا می‌گیرد.

حالا دیگر جنگی در کار نیست. هرچه هست صلح است.

عشق است.

و دوستی…

در پناه خدا…

پایان.

 

 

 

 

 

شما برای فرار از بمب باران فکری چه راهی را پیشنهاد میکنید؟

 


شاید این داستان کوتاه را بپسندید:

شبیخون به خود | حسین سیدزاده