من به اندازه پیراهنش نبودم ولی او پیراهن من بود. من را پناه می داد. کابوس‌های من از جایی شروع شد که او که بزرگتر از لباس من بود گم شد. ….

همه جا پیش دویدم، تمام شکوفه زارها را جستجو کردم، دور خورشید چرخیدم، برگهای خشک را زیر پا خرد کردم و با برف باریدم. عطر تنش همه جا دور تنم میرقصید، آهنگ نفسش هم به گوش جانم مینواخت.

همه جا بود، هرجا که میرفتم، نزدیک بود اما نبود که نبود. عادت کرده بودم همه چیز را با چشمهای او ببینم، با گوشهای او بشنوم و با صدای او حرف بزنم. اما حالا که نبود هیچ چیز را نمیدیدم. فقط خودم را در همه جا میدیدم. همه جا تاریک بود. ترسیدم. پا به فرار گزاشتم.

میانه یک کوچه خلوت خودم را دیدم که دلواپس گوشه ای نشسته بودم. پرسیدم او را ندیدی؟ شبیه پروانه ای بودم که بالهاش یخ زده باشد. جز یک نگاه سرد و بی رمق جوابی نیامد.

انتهای تاریکی کوچه کسی که انگار خیلی ترسیده بود فریاد زد : بیا این طرف، شاید “او” اینجا باشد. خوب نگاه کردم، خودم بودم. پروانه یخ زده را رها کردم، دویدم و در تاریکی کوچه زمین افتادم. از ته کوچه آمدم که اشکهایم را پاک کنم اما از هوش رفتم. چشمم را که باز کردم. توی پیراهنش بودم، من خواب نبودنش را میدیدم و او مرا نگاه میکرد.

پایان

 

 

 

شاید داستانهای زیر را بپسندید:

داستان کوتاه سوسک نوشته|حسین سیدزاده

ساعت عمر|داستان کوتاه|سید حسين سیدزاده

شبیخون به خود | حسین سیدزاده

شکست عشقی در اولین تماس|داستان کوتاه|سید حسين سیدزاده