یک قطره باران

 

 

 

روز یکشنبه هفته آینده درست یکسال است که من با مردی آشنا شده ام که مرا با دنیای جدیدی آشنا کرد.
اولین بار او با اولین بار من فرق می کند.
من هیچ وقت او راندیده بودم. اما او یکسال تمام رفتن و آمدن من را تماشا کرده بود. نه دلقی داشت و نه پوشتینی بر دوش. ریشش در سر چانه کمی سفید شده بود و شقیقه هایش هم. دو چشم نافذ نداشت. انگار چشمان پیرمردی را در چشمخانه اش گذاشته بودند. اما همه چیز در دو خط مورب مهربان و چال گونه اش بود.
مرد کتابفروش کنار خیابان را می‌گویم.
روزی که داشت کتاب خرمگس را ورق میزد، هوا ابری بود. من به جلد زرد رنگ کتابش خیره شدم و او بلند بلند سطری را خواند. …..

 

صدای گرم و رسایی داشت و بی نقص کتاب میخواند، طوری که اگر کسی اطراف بی سروسامانش را نمیدید، گمان میکرد یک مجری تلويزيون در حال اجرای برنامه زنده در وسط شهر است. جمله‌اش که تمام شد کتاب را بست و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد به من نگاه پر از محبت انداخت. طوری که انگار مدتهاست آشنای او هستم. اما من مثل مجرمی که هنگام ارتکاب به جرم غافلگیر شده باشد از نگاهش جا خوردم. گفت: اگر میدانستم گوش میدهید ادامه میدادم، بعد دستی روی جلد کتاب کشيد و ادامه داد:
خرمگس از آن کتابهایی ست که باید حتما خواند، هم باید خواند و هم باید گوش داد.
هل شده بودم اما کوچک ترین تلاشی برای تظاهر به آرام بودن نکردم.
اصلا چرا باید او را از دانستن این واقعیت محروم کنم که یک رهگذر محو شده در صدای گیرا و لحن جذابش؟
همانطور دستپاچه مِن مِن کردم و پرسیدم قیمت کتابی که میخواندید چنده؟
گفت اگر دگرگونت کند قیمتش بی اندازه است، وگرنه قیمتش همین چند هزار تومانی است که روی جلدش نوشته!

میدانستم جوابی که شبیه حرفهای او باشد لابه‌لای افکار من پیدا نخواهد شد. با لبخند سری تکان دادم و گفتم:
بله حق با شماست. کتاب را از دستش گرفتم.
بدون اینکه چیزی بگوید دستش را برد و یک کتاب دیگر برداشت و ورق زد.

یک قطره باران خودش را انداخت روی کتابی که در دستش بود و پهن شد در همان صفحه‌ای که باز بود. من به آسمان نگاه کردم و به مرد گفتم آسمان میخواهد ببارد. کتاب‌های تان خیس میشود.
گفت جای نگرانی نیست، آسمان نمیبارد، فقط میگرید، بعد جلد کتابی را که در دستش بود به سمت من گرفت و گفت: نام این کتاب رمان عشق اول است، هروقت در هرکجا و هرزمانی این کتاب را باز کنی، آسمان میگرید.

نمیدانم چرا این مرد خودش، چهره اش، صدایش و حرفهایش مرا به یاد خود عشق مینداخت. هم به یاد عشق و هم به یاد عشق اول.
به کتابها که که مثل نعش‌های بعد از جنگ جهانی روی زمین به هر طرف خوابیده بودند خیره شده بودم، داشتم به این فکر میکردم که عشق اول من چه کسی بود؟ اصلا عشقی در دنیای من پا گرفته بود یا نه؟ که با صدای تلفن همراه به خودم آمدم.
یک شماره ناشناس روی تلفن همراهم افتاد…

من یک جدال دیرینه با این شماره های ناشناس دارم، نمیدانم این چند عدد ساده وقتی کنار هم به صف میشوند چگونه من در مقابلشان مثل محکومی پای جوقه آتش هراسان میشوم.
وقتی شماره را پاسخ ندادم، از روی صفحه گوشی محو و ساکت شد.
مرد کتاب فروش یک کتاب دیگر را برداشت تا معرفی کند.
گفت: اهل کتابهای روانشناسی هستید؟
به چشمهایش زل زدم و با لحنی شوخ ‌گفتم: اگر بتواند متحولم کند چرا که نه!؟

گفت: این کتاب در مورد خاطراتی است که ویرانت میکند، خاطراتی که همیشه در خاطرت هستند اما تو به یاد نمیاوری…

 

 

 

ادامه دارد…

 

شاید این داستانها را بپسندید:

داستان کوتاه|سرخپوست در برف|سید حسین سیدزاده

داستان کوتاه آبی|:سید حسین سیدزاده