‍ .

یادکرد بیژن نجدی در زادروزش

سه بار زاده شدم / بار سوم ۱۳۲۰ / همان ۱۹۴۴ میلاد مسیح / که شرمگین بودم.

بیژن نجدی، متولد ۲۴ آبان‌ماه ۱۳۲۰، خودش را این‌طور معرفی کرده است: «من به شکل غم‌انگیزی بیژن نجدی هستم. متولد خاش. گیله‌مرد هم هستم. متولد ۱۳۲۰ (سالی که جنگ جهانی دوم تمام شد.) تحصیلات: لیسانسیه‌‌ی ریاضی. یک دختر و یک پسر دارم. اسم همسرم پروانه است. او می‌گوید. او دستم را می‌گیرد. من می‌نویسم.»

او دبیر ریاضی دبیرستان‌های لاهیجان بود و هم‌زمان، شاعر و داستان‌نویس. اما بیشتر کدام یک؟ بر سر این موضوع، حرف و سخن بسیار است. برخی او را شاعری می‌دانند که داستان‌های شاعرانه هم می‌نوشت و برخی او را داستان‌نویسی می‌دانند که شعر هم می‌سرود.
همسرش پروانه محسنی‌آزاد در جایی گفته است: «خیلی از دوستان بیژن نجدی از من سوال می‌کنند که به اعتقاد تو بیژن شاعر بود یا نویسنده؟ و من در جواب به آنها می‌گویم که او یک معلم ریاضی بود و هنر برای او شغل محسوب نمی‌شد؛ چراکه شعر و داستان در متن زندگی او قرار داشت و شاید به ‌همین دلیل است که عده‌ای معتقدند که داستان‌های او نیز شعرگونه است.»
او آن‌قدر با جهان ریاضی عجین بود که برای سخن گفتن از سابقه‌ی نویسندگی‌اش هم، از استدلال استقرایی کمک می‌گرفت:
«من با شیوه‌ی استقرایی یعنی ظاهراً قریه به قریه می‌توانم هر پدیده‌ای را برای خودم تجزیه و تحلیل کنم و اولین قریه‌ی استقرای داستان‌نویسی برای من گنبد قابوس است. تابستان ۱۳۲۴ به دستور تیمسار ارفع عده‌ای از افسران در گنبد کشته شدند. ژاندارم‌ها به جیپ فرماندهی افسرها آن‌قدر شلیک کرده بودند که خون از اتاقک جیپ بیرون زده، روی خاک سرد می‌شد. آن‌قدر شلیک کرده بودند که کشته‌شدگان را از روی اندازه‌ی قد و ستاره‌ی روی شانه‌هایشان توانستند بشناسند، آن‌قدر که هرگز کسی قبر ستوان حسن نجدی را به مادرم نشان نداد. شروع داستان‌نویسی من همان تابستان بود، آن روزها که من چهار سالم بود. سال‌های غمبار ننوشتن. شما بهتر می‌دانید که برای فرو ریختنِ تاریخ روی شانه‌هایتان، حتماً لازم نیست که شما شانه‌های بزرگی داشته باشید.» *
این تأثیر از مرگ پدر، با او ماند تا این‌که در سال ۳۹، «سال‌های دانشجویی، آن تب‌وتاب‌ها، سرگردانی بین کتاب‌های ریاضی، عشق، نوشته‌های ژان پل سارتر» و دوستی با محمدعلی حق‌شناس که برایش از پیوند زبان و جغرافیا می‌گفت و او را به خواندن اوزان عروضی تشویق کرد؛ سرانجام داستان نوشتن را به صورت جدی شروع کرد و البته جز یکی دو قصه که با نام مستعار در مجله‌ی فردوسی به چاپ رساند و چند نوشته‌ی پراکنده‌ی دیگر، به مدت بیش از سی سال تنها در انزوا نوشت و دیگر هیچ.
او در جایی گفته است همه‌ی داستان‌هایش را برای انتشار آماده کرده بوده «که آقای گلشیری مانع شد.» از او می‌پرسند چرا؟ پاسخی که به این سوال می‌دهد، بس خواندنی است و شاید عصاره‌ی هر آنچه باید درباره‌ی دلیل کم‌کاری بیژن نجدی و انزوایش بدانیم:
«ماجرا از این قرار بود که بعد از جمع‌وجور کردن قصه‌ها یک روز کتابی را در ویترین یک کتاب‌فروشی دیدم؛ «نمازخانه‌ی کوچک من». کتاب را خریدم و خواندم. بهتم زده بود. کتاب پر بود از قصه‌هایی غیرمنتظره‌، بسیار خوش‌ساخت با درون‌مایه‌ای که هیچ‌جور نمی‌توانستم اجزای آن را از هم باز کنم. تعریف‌هایم از داستان‌نویسی یکباره به هم ریخت. نه این‌که تا آن روز داستان مدرن نخوانده باشم، ترکیبِ هم‌زمانِ مدرن بودن و ایرانی بودن «نمازخانه…» کلافه‌ام کرده بود. این بود که به جز یکی بقیه‌ی نوشته‌هایم را پاره کردم. البته دوستانم مخالف این کارِ من بودند ولی زمان ثابت کرد که حق با من بود. بعد چند سال کنار تلخ و قهوه و خاکستر گذشت. تا سال ۵۷ که دوباره شروع کردم به نوشتن.» *

او نوشت و نوشت، اما تا پنجاه‌وسه سالگی اثری از خود منتشر نکرد و شاید اگر اصرارهای دوست شاعرش شمس لنگرودی نبود، هرگز این اتفاق در زمان حیاتش رخ نمی‌داد. شمس لنگرودی او را به نشر مرکز برد تا کمی از انزوایش بیرون بیاید و کتاب معروفش «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» را منتشر کند. تنها کتابی که در زمان حیاتش منتشر شد و جایزه‌ی قلم زرین گردون را نیز به عنوان بهترین مجموعه داستان سال ۱۳۷۳ از آن خود کرد.
به هر روی، تأثیر او در داستان‌نویسی معاصر فارسی به حدی بود که قابل چشم‌پوشی نیست. بسیاری از اهل ادبیات او را از پیشگامان داستان‌نویسی پست‌مدرن در ایران می‌دانند. در کنار آن، زبان شاعرانه‌ی داستان‌ها و تصویرسازی‌های درخشانش را می‌ستایند.
بعد از مرگ بیژن نجدی به همت همسر و فرزندش یوحنا، دو مجموعه داستان «دوباره از همان خیابان‌ها» و «داستان‌های ناتمام»ی او نیز منتشر شدند.

 

این مطلب را من ننوشتم و هنوز منبع اش را نمیدانم.

 

 

شاید این مطلب را بپسندید:

یادداشتی برای بیژن نجدی|سید حسين سیدزاده