استوار در زندان

نامروتها میخواستند همه ما ۳ نفر را اعدام کنند. اینکه فقط یک خواب بود، اگرحتی بیدارهم بودم باز هم ترس برای شیردلی چون من معنایی نداشت.

یکی مان که از همه مفنگی تر بود، دنبال سیگار مفت و مجانی میگشت. من میدانستم که سیگار ندارم چون همیشه از ترس همسرم ناهید آنها را توی باغچه سر کوچه قایم میکردم.

اما دست در جیب بیجامه راه‌راهم کردم که بعد بگویم ندارم. که هم این مفنگی را ضایع کرده باشم و هم خوشنمکی‌ام را به رخ آنها بکشم.

نمیدانم چه شد که دستم ناغافل با یک پاکت سیگار بیرون آمد و خودم ضایع شدم.

مرد مفنگی مثل یک قحطی زده‌ی گرسنه که بعد از سالها غذای چرب و چیل دیده باشد هل شد و دست و پایش را گم کرد.

وقتی برای گرفتن سیگار ها به سمتم یورش آورد حس یک ناخدای کشتی شکسته را داشتم که در جزیره‌ای دور افتاده در محاصره آدم خوارها گیر افتاده باشد.

با این تفاوت که آنها آدام را میگیرند بعد میبندند بعد می‌پزند و بعد میخورند اما این موقعیت کمی فرق می‌کرد. این مفنگی بخت برگشته همان قدم اول نه قدم دوم پاهایش در هم گره خورد و با صورت روی زمین افتاد.

کف سلول پر از چرک و کثافت بود. این را وقتی نفر سوم کبریت کشید دیدم. و بعد در نور کبریت دیوارهای نکبت گرفته اتاق را دیدم که مرا یاد خاطراتم می انداخت.

هعی  روزگار….

من خاطرات زیادی در توالت های بین راهی جاده خوزستان بندر عباس داشتم. چرا که روزی یکی از سربازهای غیور مناطق جنوبی بودم.

یاد آن روزی افتادم که عباسعلی قلی پور برای کشیدن مواد به آن توالت پلشت بین راهی رفته بود و من برای اینکه خوش نمکی معروفم را نشان دهم طی یک نقشه حساب شده در را از پشت رویش بستم و دویدم در اتوبوس سرجایم نشستم و خودم را به خواب زدم.

چند ساعت بعد وقتی اتوبوس به خوزستان رسید زیر چشمی نگاه کردم و دیدم صندلی عباسعلی خالی است. احتمال میدهم که عباسعلی همانجا در دستشویی جا مانده باشد.

شاید اینکه من زندانی شدم تقاص روزگار است. روزگار از آن بلایی که سر عباسعلی آوردم میخواهد انتقام بگیرد.

در همین فکر ها بودم که مرد کبریت به دست یک سیگار گوشه لبم نهاد و کبریت کشید و سیگارم را روشن کرد و کبریت را روی زمین انداخت.

یعنی میخواست روی زمین بیاندازد اما افتاد روی گردن همان مرد مفنگی. از شما چه پنهان مثل سیب له شده‌ای که چرخ اتومبیل با سرعت کم از روش رد شده باشد هنوز روی زمین ولو بود.

مردِ کبریت به دست انگار که سادیسم داشته باشد دوباره بیخود و بیجهت کبریت کشید. قیافه اش در نور کم کبریت چقدر شبیه عمویم بود، چشمهای گرد و ریز بالای یک دماغ مردانه‌ی قوز دار. و لبهای نازک که هر چند ثانیه یک بار آنها را غنچه میکرد و به سمت چپ و راست صورت ضمختش میکشید.

هنوز یک پک درست و حسابی به سیگارم نزده بودم که سرباز ها آمدند تا ما را ببرند زیر هشت‌. من به چشمهای سربازی که از همه به من نزدیکتر بود و پوتینش را تند روی زمین میزد خیره شدم. یک نیشخند کج حواله اش کردم.

بعد با همان نیشخند یک پک محکم به سیگارم زدم. دود سیگارم را توی صورت مغرورش فوت کردم و مثل آرتیتسهای فیلمهای هندی آن را انداختم پشت سرم روی زمین.

دیگر نفهمیدم چرا دوباره صدای ناله مرد مفنگی در اتاق سلول پیچید!؟ چون از خواب پریدم. وقتی چشم باز کردم روی تخت طبقه دوم نشسته بودم و تمام هم بندی‌ها هراسان دورم جمع بودند.

ناصر دزده با آن دستهاش که هرکدام به پهنای یک بالش بود داشت توی گوشم میزد و میگفت نترس نترس داری خواب میبینی. نمیدانم چرا پای چپم خود به خود لگد پرانی میکرد!

🌺🌺

 

داستانی که خواندید یک فصل از یک داستان بلند است.‌

 

 

چند داستان کوتاه دیگر:

داستان کوتاه حلزون |سید حسین سیدزاده

داستان کوتاه | بدشانس |حسین سیدزاده