امروز دنیا ناگهان کوچک شد.

خوشحال بودم که هیولاها خانه را ترک کردند. میتونستم با خیال راحت هرجای خانه که دلم بخواد چرخی بزنم و غذایی دست و پا کنم.

رفته بودم روی میز کنار اجاق‌گاز که اگر غذایی پیدا کردم بچه ها را خبر کنم. قدم زنان از زیر ماکروفر بیرون آمدم.  دست یک پسر بچه را بالای سرم دیدم که با سرعت سمتم آمد. با تمام سرعت دویدم به سمت ماکروفر. اما ناخواسته به سمت دست پسرک بالا رفتم سروته شدم و برگشتم سر جای اولم. گیج شده بودم. با اینکه پسرک عقب تر رفته بود ترسیده بودم. چون به هر سمتی میدویدم به سمت بالا میرفتم و دور خودم میچرخیدم. در فضای تنگی گیر افتاده بودم که دیده نمیشد. نمیدانستم چیست و چطور ساخته شده.

گمان کردم پسرک خانه‌ای نامرئی برایم ساخته. اما من دوستش نداشتم. من خانه ای را که در و پنجره نداشته باشد دوست ندارم. از آن بدتر که سقف آن خانه خیلی کوتاه بود. اگر آنجا می‌ماندم چه اتفاقی برای بچه‌ها می‌افتاد؟

تا جایی که توان داشتم همه جایش را گشتم دنبال یک در برای خارج شدن. اما تنها چیزی که پیدا میکردم ماده چسبناک و قرمز رنگی بود که طعم شیرین داشت. کاش بچه ها همه بودند و از این طعم شیرین لذت میبردند.
نمیدانم پسرک هم مرا میدید یا نه ولی من از داخل آن فضای کوچک خوب میدیدمش. دیدم که رفت و بایک لنگه دمپایی برگشت. تا جایی که من دیده بودم آنها دمپایی را توی پایشان میکنند اما آنروز پسرک جای پا، دستش را توی دمپایی کرده بود. چند بار با دمپایی سفید به سمت من ضربه زد. من انقدر بدبین بودم که فکر کردم پسرک قصد جانم را کرده اما او تلاش می‌کرد با ضربه زدن از محکم بودن این فضای نامرئی مطمئن شود. بعد کمی فضای نامرئی را به چپ و راست و عقب و جلو کشید. فضای نامرئی از کشیده شدن روی میز صدای گوش خراشی تولید میکرد و بویی شبیه تمشک در فضا پر شده بود. انقدر این کار را تکرار کرد تا یکی از هیولاها از بیرون داد زد:

پس کلید چیشد؟ بعد پسرک یک چیزی از روی میز آشپزخانه برداشت و دوید بیرون. ظاهرا خوشحال بود که یک خانه محکم برای من ساخته اما من اصلا به آن حس خوبی نداشتم. چون از داخل آن همه چیز را میتوانستم ببینم. دیدن برای من حس غریبی بود چون من به ندیدن عادت داشتم و با تاریکی خو گرفته بودم. دیدن آدمها برای من وحشتناک بود. پسرک که رفت مدتی بعد دلم گرفت. همش منتظر بودم آشنایی باید تا بهش بگم من اینجا گیر افتادم ولی هیشکی نیومد. با تاریک شدن هوا فضای نامرئی رنگ کدری به خودش گرفته بود.

دوباره سعی کردم راهی برای بیرون رفتن پیدا کنم اما هیچ راهی وجود نداشت.

چند ساعت بعد از تاریکی اتاق روشن شد. اما آنطرف پنجره ها هنوز هوا تاریک بود. هیولاها وارد شدند. پسرک از همه جلوتر آمد نزدیکتر و با افتخار گفت:

ایناهاش! اینجاس…

خانم هیولا گفت: الان بابات میکشدش…

عجیب بود با اینکه پسرک برای من خانه نامرئی ساخته بود تا کسی نتونه بهم آسیب برسونه اما اون هیولاها میخواستن من و بکشن!

زهی خیال باطل…

شاید این داستان را بپسندید: 

داستان کوتاه سوسک نوشته|حسین سیدزاده