پس شادی کجاس؟

 

بعد از رعدی که سکوت خانه را شکست، صدایی جز چیدن ظروف شام روی میز غذا به گوش نمیرسید.
پروانه، یک دیس برنج را روی میز گذاشت و نشست. منتظر شد تا همسرش نادر نمازش را سلام بدهد و روبرویش بنشیند. اما نادر نماز را تمام نکرده رها کرد و به سمت میز آمد. با دودست دو طرف سرش را فشار داد و روی صندلی نشست. از هفته پیش که قرصهایش را داخل سطل زباله انداخته بود، این بدترین دردی بود که توی سرش میپیچید. وقتی نشست نگاهی به صندلی پایه بلند دخترش انداخت. همانطور که لیوان آب را پر میکرد گفت:
_پس شادی کجاس؟ مگه شام نمیخوره؟
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند به سمت اتاق شادی رفت.
طق طق طق… پرنسس شادی زیبا برای شام تشریف نمیارن؟

-عالیجناب پدر دارم نقاشی میکشم.

روی فرش صد رنگ اتاق شادی یک موش بود که از دست گربه فرار میکرد.
نادر پایش را روی چشم گربه و دم موش گذاشت تا رسید بالاسر شادی؛
_به‌به چه نقاشی قشنگی. بازم موش و گربه؟
شادی نزدیک موش یه دایره روی دیوار کشید و شروع کرد به سیاه کردن دایره.
_ من عاشق این دوتا شیطون هستم پدر. کاش عکس رو پرده اتاقم به جای “فروزن” موش و گربه بود. کاش به جای همه عروسکایی که رو دیوار چسبوندیم همشون موش و گربه بود.

نادر گفت:

اون فیل که گوشش از خودش بزرگ تره چی؟ همون که بالای کمدت نشسته؟

شادی توی یک دستش مداد آبی و سبز و قرمز بود. با دست دیگرش ته مداد سیاه را در چال گونه هاش چرخاند و فیل را خوب برانداز کرد. گفت نه اون باشه. اون دوست خوبی برای “تام” میشه.
نادر عروسک بافتی آبی رنگی را که روی دستگیره در آویزان بود برداشت و گفت هنوزم این زشت و داری؟
شادی گفت خیلی دوسش دارم آخه اون و مامانم بافته.
پروانه از توی آشپزخانه صدا زد: نادر؟
پدر، شادی را از روی صندلی برداشت و روی تخت صورتی روی صورت سگ نشاندش. همان سگی که موش و گربه مزاحم خوابش شده بودند.

شادی گفت: من گرسنه‌اند نیست!

پدر گفت:حالا باهم میریم غذا میخوریم بعد میایم این دوتا وروجک و رنگ میکنیم.

پروانه آرام آمد. به چهارچوب در تکیه زد و گفت:

“نادر لطفا تمومش کن، شام سرد میشه!”

نادر گفت:

بدون پرنسس که غذا از گلومون پایین نمیرفت.
بعد کاغذی را که روی میز کنار مداد رنگی ها بود برداشت و روبه پروانه گرفت.
قبل از اینکه از نقاشی پرنسس شادی حرفی بزند پروانه دوباره گفت:
_ اون کاغذو بنداز بیا سر میز لطفأ…
اما اینبار لحنش تند تر بود و صدایش بلندتر از قبل بود.
نادر گفت: میبینم که حسودی میکنی؟
بعد دوباره رفت بالاسر شادی و آرام توی گوشش گفت: زودباش پاشو بریم که مادرت انگار خیلی عصبانیه.

پروانه اینبار با صدایی بلندتر فریاد کشید نادر بیا بریم سر میز لطفأ
اینبار صدای پروانه چنان تحکمی داشت که نادر خشکش زد. اتاق ساکت شد. صدای آب گلوی نادر سکوت را شکست. خیلی آرام گفت من فقط…
پروانه حرفش را قطع کرد و با صدای بغض آلود گفت نادر اونجا رو دیوار روبرو چی میبینی؟
نادر آرام برگشت و نگاهی به ساعت خرسی و آینه روی دیوار کرد. بعد برگشت و با تعجب به پروانه نگاه کرد. پروانه یک قدم جلوتر رفت چشمهاش تر شده بود. بغضش را خورد و به نادر گفت نگاه کن نادر اون عکس پایین آیینه که داره میخنده دختر ماست، شادی ما.. خوب به روبان مشکی گوشه عکس نگاه کن! شمعهای جلوی عکس رو ببین! شادی مُرده… شادی یکساله که مرده.
نادر با دست سرش را گرفت و گفت: این چه حرفیه پروانه؟

پروانه از کشو میز تحریر یک مشت دارو بیرون کشید گفت:
“ببین این داروهای لعنتی یکسال تمام دارن تو این کشو خاک میخورن. ما با بدبختی اینارو خریدیم ولی هیچکدوم نتونست جون شادی ما رو نجات بدن”

وقتی پروانه داروها را روی گربه ریخت مرد یخ زده بود. دستهای نادر محکم از دو طرف سرش را فشار میداد. نادر از شدت درد روی زانو نشست. حتی چشمهایش خیسی پنجره را ندید. و گوشهایش صدای رعد، صدای باران، صدای رفتن پروانه را نشنید. اما دستهاش گرمای دوتا دست کوچک و مهربان را چشید. گرما دورتادور نادر چرخید و درد سرش را تسکین داد. شادی گفت: بابا حالت خوبه؟
نادر چشمهایش را باز کرد و دوباره روی پا ایستاد.

 

 

 

 

شاید داستان زیر را بپسندید:

داستان کوتاه آبی|:سید حسین سیدزاده