یک عمارت را می‌شود پنهانی ساخت و پنهانش کرد.
یک سوزن می‌شود لابلای بافت یک کلاه یا حتی درز یک پیراهن سالها پنهان بماند و حتی یکبار به چیزی نخلد و به چشم نیاید .

آدمها می توانند همه چیز را مهرو موم کنند و برای قرن ها پنهان کنند.

حتی خودشان را مثل رازی از خود پنهان کنند تا بروند زیر خاک و آرام بگیرند.

اما هنوز مدعی پیدا نشده است که بگوید خاطرات را میتوان از یاد برد.
خاطرات کمرنگ میشوند، سالها از یادت میروند، محو میشوند و تو فکر میکنی برای هميشه دست از سرت برداشته‌اند.
غافل ازینکه جایی در گوشه ذهن و قلبت خانه کرده اند تا به وقتش جام وجودت را پر کنند از تلخی یا شیرینی.
امروز پس از مدتها ناخواسته کتاب خاطراتم را ورق زدم. با خودم خلوت کرده بودم.
کتاب خاطراتم پر بود از اشتباهات ریز و درشت و تکرار و تکرار و تکرار آنها….
ورق به ورقش یاد زخمهایی را زنده میکرد که تا مدتها جایشان درد میکرد. زخم زبانها، زخم نامردیها، زخم نادانی ها…
متن به متن انباشته بود از خواسته‌های دور، و چه آرزوها که هرگز محقق نشد.
چه شبها که اشک از چشمم سرازیر شد.

دردهای آنروز ها مهلک نبودند،  هیچ درد و زخمی مهلک و کاری نیست، من ضعیف تر از مشکلات بودم و دلواپسی ها بزرگتر از من می‌نمودند!

کتاب خاطرات را بستم، دستی روی جلدش کشیدم و به تماشای امروزم نشستم. امروز هم همه تلخی ها و کاستی ها مثل کرکسهای گرسنه دورم پرواز می‌کنند.

مشکلات در کمین نشسته‌ام را دیدم که برای بلعیدنم دندان تیز میکنند.
مشکلات، شکستها، تلخی‌ها و ناکامی ها همیشه هستند. همیشه و در همه جا. اما امروز منِ قدرتمند قوی تر از همیشه، روی قله‌ای از کوه صلابت ایستاده‌ام و با طمأنینه نگاهشان میکنم.

همچون فولاد آبدیده که به کوچه‌های گلی نظاره میکند.

آنروزها من تنها بودم؛
امروز در آغوش خدایی مهربان، قادر و توانا هستم…

من روی کوه صلابت ایستاده‌ام.