مغازه عروسک فروشی

وسط یک شهر بازی بزرگ، زیر آبشار بلند، کنار دکه بستنی فروشی ، یک مغازه عروسک فروشی بزرگ هست با سقف بلند و قفسه‌های پر از عروسک‌. عروسک‌های خوب و قشنگ. باب اسفنجی، برهء ناقلا، پلنگ صورتی شیطون، بادکنک های رنگارنگ و کلی عروسک‌های دوست داشتنی دیگه.
اما عروسکهای این مغازه با همه مغازه‌های عروسک فروشی دیگه فرق دارند.
انگار هرچی عروسک شیطون و بازیگوش تو دنیا هست همشون جمع شدن اینجا. این مغازه یک رازی داره که هیچکس ازون خبر نداره. اگه میخواین بدونین راز این مغازه چیه به بقیه قصه گوش بدین!
شاید باورتون نشه اما شبها، همین که پیرمرد عروسک فروش برقهارو خاموش میکنه و پاش و از در مغازه میگزاره بیرون، عروسک‌های شیطون شروع می‌کنند به بازی و سر و صدا و تا خود صبح بازیگوشی میکنن.
مثلا همین امشب فیل دامبو داره از قفسه‌ها بالا میره و سعی میکنه با گوشهای بزرگش پرواز کنه.
کلاغ بدصدا قارقار میکنه و اصلا توجهی نمیکنه که بقیه دوست ندارن صداش و بشنوند.
گوره خرها پشت سر هم صف کشیدند و دور تا دور مغازه میدوند.
تام و جری هم با میمونهای زرد دوتا گروه تشکیل دادن و هم دیگرو اذیت میکنن. پلنگ صورتی هم یه بادکنک برداشته و داره با فوت بادش میکنه.

سالهاست که این شیطنتها تا صبح که پیرمرد برگرده به مغازه ادامه داره. الانم نزدیک صبحه و احتمالا پیرمرد عرویک فروش داره کم کم آماده میشه تا بیاد مغازه پیش عروسکها.
میکی موشه گفت کم کم برید سر جاتون الانه که پیرمرد پیداش بشه. و بعد همه عروسکها ساکت شدند. اما ساکت شدن اونا بخاطر حرف میکی موشه نبود، به خاطر صورتی بود.

صورتی بادکنک و زیاد باد کرده و بادکنک اون و تا سقف برده بالا.
کلاه قرمزی میگه:
داره میلرزه اون بالا سرده!

کلاغ زاغی پرید روی بادکنک و شروع کرد نوک زدن به بادکنک.

صورتی از ترس محکم تر بادکنک رو بغل کرد و چشمهاش رو بست.

دامبو گوشهای پهنش رو تکونی داد و گفت من ی فکری دارم!
بعد رفت زیر بادکنک و محکم ایستاد. با خرطومش به زرافه اشاره کرد که بره بالا. زرافه که فهمیده بود باید چیکار کنه رفت رو کمر فیل کوچولو ایستاد و سعی کرد دُم صورتی رو بگیره و اونو بکشه پایین‌. اما هرچقدر تلاش کرد نتونست این کارو انجام بده چون سقف مغازه خیلی بلند بود و صورتی خیلی رفته بود بالا.
لی‌لی پوت ها که معروف به کوتوله‌های ۷ رنگ بودند به هم نگاه کردن و پریدن روی کول هم. اما اوناهم نتونستن به صورتی برسند.
صورتی که دیگه خسته شده چیزی نمونده بادکنک رو ول کنه. از طرفی سعی میکنه با دمش اون کلاغ مزاحم و از بادکنک دور کنه. تام گربه که دید فیل و زرافه و کوتوله‌ها نتونستند کاری برای صورتی انجام بدند دستش رو زیر چونه گذاشت کمی فکر کرد و نقشه‌ای کشید. بی هوا پرید دم جری موشه رو گرفت، اون و چرخوند و چرخوند و چرخوند تا پرتابش کرد سمت صورتی. اما اینکارم فایده نداشت چون جری موشه توی هوا خورد به کلاغ زاغی که داشت دور صورتی پرواز میکرد و باهم پرت شدن طبقه بالای قفسه عروسکها.

باب اسفنجی خیلی نگران صورتی شده آخه فیل و زرافه، هفت کوتوله، تام و جری هیچکدوم نتونستن صورتی رو نجات بدن. انقدر قدم زد تا فکر خوبی به ذهنش رسید. گفت بادکنک ها… بادکنکها رو باد کنیم تا برن بالا و صورتی رو بیارن پایین…

همه عروسکها شروع کردن به باد کردن بادکنک و همه بادکنک رو باد کردند. حالا سقف فروشگاه پوشیده شده از بادکنکهای رنگی و قشنگ. ولی این کار هم فایده‌ای نداشت. چون بادکنک ها فقط میتونن بالا برن و پایین اومدن بلد نیستن.

میکی موشه گفت پیرمرد داره نزدیک میشه، صدای پاش و میشنوم.

لوک خوش شانس گفت:
خیلی خوب بچه ها دیگه کافیه. همه با هم این کار و انجام میدیم برید روی کول هم‌. همه باهم!

و اینبار فیل و زرافه و ۷کوتوله و تام و جری و باب اسفنجی شلوار مکعبی از همدیگه رفتن بالا لوک هم آخر همه هم لوک اینکارو کرد.

لوک تا جایی که میتونست دستش رو به دم صورتی نزدیک کرده و فقط یه بند انگشت مونده به دم صورتی برسه اما فیل خسته شد و کمی رفت پایین. همین موقع صدای چرخوندن کلید تو قفل مغازه همه عروسکها رو ترسوند. آخه اگه پیرمرد اونارو میدید حتما راز اونارو می‌فهمید.

کلاغ از روی قفسه محکم پرید روی بادکنکی که صورتی رو آورده بود بالا و اون رو کمی آورد پایین. و اینطوری بود که دست لوک به دم صورتی رسید و اون و گرفت. عروسکها با کمک هم صورتی رو نجات دادن و بعد یکی یکی بادکنکهارو آوردن پاین. اونا انقدر سریع این کارو انجام دادن که وقتی پیر مرد کرکره‌ی مغازه رو داد بالا همه عروسکها رفته بودن سر جاشون و مثل شب قبل همونطوری نشسته بودن. همه همه شون الا دامبو کوچولو. آخه میدونید، دامبو هل شده بود و حالا گوشش گیر کرده به یکی از قفسه ها. بخاطر همین نتونسته بره سرجاش. پیرمرد عروسک فروش همینکه وارد مغازه شد دید فیل کوچولو از قفسه آویزون شده و گوشش گیر کرده. فورا اون و برداشت و با تعجب نگاهش کرد. بعد اون و نوازش کرد و گزاشت سر جاش کنار پلنگ صورتی….

حالا همه عروسکها مثل روز قبل سر جاشون نشستند اما یه چیز جدید یاد گرفتند. اونا یاد گرفتند که با کمک هم هرکاری رو میتونن انجام بدن!

 

 

شاید داستانهای زیر را بپسندید:

داستان کوتاه به خاطر تو| سید حسین سیدزاده

داستانک | پس شادی کجاس|حسین سیدزاده

آخرین کله گنده | داستان کوتاه|سید حسین سیدزاده

داستان کوتاه | بدشانس |حسین سیدزاده

داستان کوتاه یک قطره باران

داستان کوتاه | مرد اشتباهی | سید حسین سیدزاده

داستان کوتاه|سرخپوست در برف|سید حسین سیدزاده

داستان کوتاه آبی|:سید حسین سیدزاده

داستان کوتاه حلزون |سید حسین سیدزاده

داستان کوتاه دوره گرد|سید حسین سیدزاده

ساعت عمر|داستان کوتاه|سید حسين سیدزاده

داستان کوتاه سوسک نوشته|حسین سیدزاده