با الهام از شعر در آستانه. شاملو

 

 

جهان میتواند به تعداد آدمها و بلکه تمام جانداران، مکانهای مختلف برای متولد شدن داشته باشد.

شهرها، روستاها، کویرها، کوهها‌، کشتی ها، مناطق سرد یا گرم همه و همه میتوانند زادگاه کسی یا چیزی باشند. اما واقعیت چیز دیگریست!؟ کسی نمیداند، شاید تمام آنها زاده افکار و توهمات ما باشند. چراکه هیچکس نمیتواند به یاد بیاورد که کجا و چگونه در جسم نا توانش روح دمیده شده.
اما من آنروز را به خاطر میاورم. کاش میشد روز تولدم را فراموش کنم. یا اگر نمیتوانم آنرا از یاد ببرم کاش میشد صدایم را به همه برسانم و واقعیت را برایشان بازگو کنم. البته اگر کسی جز من در این جهان باشد؛

مردم فکر میکنند هر کس هرجا که بخواهد به دنیا می‌آید یا به دنیا میاورد. اما واقعیت این است که در جهان چیزی جز یک چاه تاریک نیست و همه ما در یک چاه به دنیا آمده ایم. من هم مثل دیگران از این واقعیت مستثنا نبودم.
همین چاه عمیقی که امروز مرا بلعید روزی زادگاهم بود.

روزی را که در قعر این چاه به دنیا آمدم را به یاد میاورم. من در همین تاریکی مطلق و ظلمات محض، از یک جسم به یک جاندار بدل شدم. روزهای اول را خوب یادم هست. گاهی صداهایی میشنیدم که هرگز نمیدانستم چیست و از کجاست. آنروز هم این چاه مثل امروز تاریک بود. تاریکِ تاریکِ تاریک. ظلمات برایم همدم خوبی بود. دیدن هرچیز دیگری جز سیاهی محال بود، حتی دیدن چیزهای دیگر میتوانست ترسناک باشد!
چاه تنها دوست و همدم بود. یا شایدهم مادرم بود چون من هرروز رشد و نمو خودم را در بطن او به وضوح احساس میکردم.

خوب یادم هست که روز نهم به دنیا آمدنم مثل روزهای قبل نبود!
صبح روز نهم، وقتی از خواب بیدار شدم تاریکی دیگر آنجا نبود. خیلی ترسیده بودم.

از چاه پرسیدم:
تارکی، تاریکی من کجاست؟
چاه گفت:
تاریکی زیر پاهای توست. تو اکنون قد کشیده‌ای و از چاه برون شدی!
گفتم میخواهم، کوچک شوم. برگردم.
چاه بلند خندید و گفت: به زودی برمیگردی، منتظر باش تا خبرت کنم!
فعلا باید وارد نور شوی…

از روی اجبار بود یا کنجکاوی یا هر چیز دیگر پا روی ترسهایم گذاشتم و خودم را از لبه چاه بیرون کشیدم.
بایک شاپرک راهنما همه جا را گشتم.
اوایل همه جا روشن بود و ترسناک.
چه چیزی ترسناک‌تر از اینکه به جز تو موجودات دیگری هم وجود داشته باشند، آن‌هم با سلیقه‌ها و افکار و شکلهای متفاوت؟
آیا اینکه مدام در معرض دید دیگران هستی و دیگران میتوانند تو را تماشا کنند؟ وحشتناک نیست؟
این واقعا عذاب آور رود که مجبور بودم دائما در آب بلکه خودم ببینم و بشویم تا پلشتی نداشته باشم.

اما زودتر از چیزی که فکر میکردم ترسم ریخت و با نور وقف گرفتم. با شاپرک ها دوست شدم، از گلها محافظت کردم در آبها شنا کردم از کوهها بالا رفتم و هرروز بزرگ و بزرگ تر شدم. آنقدر بزگ که ابر آسمان کلاهم شد. چاه را فراموش کردم. گویا که چاه توهمی بیش نبود. انگار هرگز نه چاهی وجود داشته و نه تاریکی. هرچه بوده توهم بوده. چطور یک چاه تاریک میتوانست در جهان به این زیبایی واقعیت داشته باشد؟
بیرون از چاه همه چیز خوب پیش می‌رفت تا نه روز بعد.
یادم هست که روز نهمِ به روشنایی آمدنم با همه روزها فرق داشت. عصر روز نهم وقتی سرمست از عطر شقایق ها در دشت با شاپرک ها میدویدم، صدایی در همه جا پژواک کرد:
“به سمت من بیا”
از کجا فهمیدم که مخاطبش من بودم. مخاطبش من بودم؟
صدا شبیه صدای همان چاه خیالی بود.
صدا آنچنان قاطع بود که فهمیدم راه گریزی نیست با این حال فریاد زدم:
“واقعیت را برای خیال رها نمیکنم”

چاه آرام گفت: “مختاری که بپذیری یا نه، اما واقعیت منم، جز من همه چیز وهم است.”

خندیدم رفتم. همانطور که پروانه ها رفته بودند و دیگر صدای بال زدنشان نمی‌آمد.
چند قدم جلوتر کوه‌ها ریختند و بعد غبار شدند. دویدم. خورشید داشت غروب میکرد. به دریا که رسیدم بخار شد. خشک شد. تمام شد.
قدرت عظیمی دنیای مرا احاطه کرده بود. این نمایش حریت آور نه از موجودات زمینی بر میامد و نه از موجودات غیر زمینی.

هیچ چیز بجز یک جاده باریک نمانده بود که آنهم پشت سرم به سرعت نیست میشد. و من ناچار میدویدم.

جاده به چاه ختم شد. آنجا فقط چاه بود و دیگر هیچ. بعد از آن، اطراف آن و قبل از آن هیچ چیزی نمانده بود.
تمام دنیا با زیبایی هایش خلاصه میشد در یک چاه بی انتها.
در بی‌رمق ترین و آخرین پرتو خورشید به لبه چاه رسیدم. چاه استوار و با صلابت برایم آغوش باز کرده بود. جاده پشت سرم مثل بقیه هستی نیست شده بود. مثل کوه مثل دریا مثل ابرها مثل زمین..
و من اکنون در قعر چاه تاریکم به این فکر میکنم که چگونه میتوانم مرز بین خیال و واقعیت را تشخیص دهم!

 

 

شاید داستانهای زیر را بپسندید:

داستانک |چاه دنیا|حسین سیدزاده

داستان کوتاه | بدشانس |حسین سیدزاده

داستان کوتاه یک قطره باران

داستان کوتاه کودک|مغازه عروسک فروشی | حسين سیدزاده

شکست عشقی در اولین تماس|داستان کوتاه|سید حسين سیدزاده

داستانک | لطفا به من لطف نکن | حسین سیدزاده

داستانک | پس شادی کجاس|حسین سیدزاده

داستان کوتاه | مرد اشتباهی | سید حسین سیدزاده

داستان کوتاه آبی|:سید حسین سیدزاده