لطفا به من لطف نکن!

 

ما اولین و آخرین خانواده‌ای در شهرمان بودیم که در کوچه‌ها گُل میکاشتیم. آن موقع من ۱۶-۱۷ ساله بودم. یادم می‌آید که پدرم هر ماه بخشی از درآمد کارخانه‌هایش را به من میداد تا در محله‌های اطراف گل بکارم. اکثر مردم آنجا کارگران کارخانه‌های پدرم بودند. من مدتها با علاقه این کار را انجام میدادم و هرماه که تعداد گلها در کوچه ها و خیابانها بیشتر می‌شد از دیدن اين همه زیبایی احساس غرور بیشتری شمیکردم.

بعد از مدتی که جلوی هر خانه حدود صد گل رنگارنگ کاشته بودم متوجه شدم که صاحب یکی از خانه‌ها تمام گل ها را برداشته و جای آن را با سنگ و الوار چوب پوشانده.
‌او یکی از قدیمی ترین ساکنان و ریش سفید محل بود.
شاید دیدن این صحنه، شدیدترین و جدی ترین تجربه عصبانیت و دلخوری من تا آن زمان بود. چراکه او مثل یک نمک نشناس تمام زحمات من و هزینه‌های پدرم را نادیده گرفته بود و به جای تشکر، تمام گلها را از جلوی خانه اش برداشته بود.

من گمان میکردم که او می‌خواهد با این کار به لطف و محبت خانواده ما دهن کجی کند.
بعد از آن، چندین بار خواستم با عصبانیت درب خانه آن پیرمرد را بکوبم تا در در جواب توهینی ‌که به من و پدرم کرده بود به او پرخاش کنم؛ اما این کار بی فایده بود. از آن گذشته احتمالا به خاطر تلاشی که برای زیبایی شهر میکردم محبوب اهالی شده بودم و این کار در خور شخصیت من نبود.

من با وجود اینکه از کارش شاکی بودم دو ماه دیگر جلو خانه اش چند گل بنفشه، لاله قرمز و تاج خروس کاشتم اما هر بار او گلها را میکند و به باغچه های اطراف پرتاب میکرد.
بعد از آن، خانواده هایی که گلهای جلوی خانه شان را می‌کندند، تعدادشان بیشتر شد.
وقتی موضوع را با پدرم درمیان گذاشتم پدرم به شدت خشمگین شد و گفت:
” محبت‌های بزرگ، آدمهای کوچک را خراب میکند. نمیدانم اشکال کار کجاست؟ دست ما نمک ندارد یا آنها آدمهای بی لیاقتی هستند. به هر حال من لطفم را از آنها دریغ میکنم، کاشتن گل را متوقف میکنیم!”
پدر مثل همیشه روی حرفش ایستاد.
هفته بعد برای اینکه همه اهالی منطقه متوجه بشوند که تاوان گستاخی چند نفر را میدهند و مشکل از طرف ما نیست با خط درشت روی یک پارچه بزرگ نوشتیم:
“به علت برخی نا ملایمات از امروز هیچ گل جدیدی در این منطقه کاشته نخواهد شد”

و آن را روی دیوار کارخانه کنار درب ورودی نصب کردیم.

 گیاه زاموفیلیا "زی زی"

داستانک لطفا با من لطف نکن. نوشته حسین سیدزاده

کمتر از هفت روز از نصب پارچه روی دیوار کارخانه گذشته بود که من به خاطر قبولی در دانشگاه مجبور شدم از آن شهر بروم. به خاطر علاقه‌ای که به گلها داشتم یک گلدان کوچک “زاموفیلیا” یا همان “زی زی” لابلای وسائلم با خودم بردم تا از آن محافظت کنم. زاموفیلیا را به خوابگاه بردم و کنار گلهای دیگر گذاشتم. آن را به خاطر سخت جان بودن و اینکه نیازی به آب ندارد انتخاب کرده بودم اما هرگز تصورش را نمیکردم درسی که قرار است از یک گلدان کوچک بگیرم، کاربردی تر و فراموش نشدنی تر از درسهای دانشگاهی خواهد شد.
۳ هفته بعد متوجه شدم که علی رقم رسیدگی های من، زی زی در حال پژمردن است. و ۶ هفته بعد که زی زی به کلی از بین رفت متوجه شدم یکی از هم اتاقی ها از این موضوع به شدت ناراحت شده.
او میگفت با اینکه هرروز صبح به گلها آب میداده اما این گل زیبا پژمرده‌ شده.

او نمی‌دانست که گیاه زاموفیلیا نیازی به آبیاری هرروزه ندارد و رطوبت، این گیاه را خراب می‌کند. او قصد محبت کردن داشت اما ناخواسته موجب ضرر رساندن شد.

حرف او من را به یاد کارهای خودم و پدرم انداخت و باعث شد عمیقا به فکر فرو بروم. فهمیده بودم گاهی ممکن است‌ خوبیهایی که ما به دیگران میکنیم بدون اینکه آنها از ما درخواست خوبی کردن داشته باشند، تبدیل به جفا در حق آنها شود.

چه بسا گل کاشتن ما در منطقه خودمان ازین قبیل خوبیها باشد. آنشب از شدت هیجان تا صبح بیدار بودم و لحظه شماری میکردم که فردا به شهر خودم برگردم و این موضوع را با پدرم در میان بگذارم. اما صبح زود وقتی برای گرفتن برگه مرخصی به دفتر دانشگاه رفتم، مسئول دفتر آنجا نامه‌ای را در دستم گذاشت که پدرم نوشته‌ و فرستاده بود. تشکر کردم و از دفتر خارج شدم.

بلافاصله پشت درب پاکت نامه را گشودم و شروع به خواندن آن کردم:

“پسرم تو میدانی با ارزش‌ترین دارایی من هستی، و حتما میدانی زحماتی را که برای ‌کاشتن گلها میکشیدی چقدر برای من ارزشمند بود.
پسرم میدانی که من آفتاب لب بوم هستم، نگران بودم وقتی از خوابگاه برمی‌گردی نباشم و نتوانم راهی را که اشتباهی به تو نشان دادم جبران کنم؛
میدانی!؟ هر کاری که برای تو ارزشمند است لزوما برای دیگران اینطور نیست.
هر لطفی که به دیگری میکنی لزوما آن فرد محتاج آن لطف نیست. و مِهری را که در حق دیگران روا میداری با مشورت خودشان میتوانی به بهترین شکل انجام دهی.
خوبیهای تو اگر نسنجیده باشد ممکن است برای دیگران دردسر ساز باشد.

همانطور که کاشتن گلها توسط ما برای خیلی ها مشکل به وجود آورده بود.”

وقتی نامه پدرم را می‌خواندم، حدس زدم که او با این کار میخواهد کار همان پیرمرد ریش سفید محل را توجیح و فکر من را از آن دلخوری پاک کند تا ذهن آزادتری برای درس خواندن داشته باشم. اما در ادامه نامه متوجه نکات مهمتری شدم.

پدرم در مورد بازخوردهایی که بعد از نصب نوشته پارچه‌ای روی دیوار کارخانه گرفته بود در نامه نوشته بود. او توضیح داده بود که علی رقم تشکر و قدردانی بسیاری از مردم، با نامه‌هایی در صندوق نامه‌های کارخانه روبرو شده که از توقف کاشت گل بسیار خوشحال بودند.

از جمله پیرمردی که پیشنهاد داده بود به جای صرف هزینه برای گلها که زیادی آن بیهوده است، آن پول را میتوان به بهترین شکل ممکن برای افراد بی بضاعت یا بیماران هزینه کرد.
پدرم از خوشحالی زن گل فروشی نوشته بود که شغلش از رونق افتاده و در فکر مهاجرت بود.
من با خواندن نامه پدرم فهمیدم زیاد شدن گلها باعث پیدا شدن مار در خیابانها شده و خواب آرام بعضی مادران را به کابوس تبدیل کرده.
دست و پای بسیاری از کودکان در اثر نیش و خار گلهای سمی مجروح شده.
و خانواده هایی به خاطر ابتلا به بیماری آسم و حساسیت از گرده افشانی گلها رنج می‌برند.

طبیب محل به خاطر حجومی بودن ریشه گلهایی که جلو خانه اش کاشته بودم خیلی از گیاهان دارویی خود را از دست داده بود.
و فهمیدنم بعضی از آنها تحمل زنبور ها و حشراتی را که حالا به خاطر وجود گلها تعدادشان بیشتر از حد شده بود را نداشتند.

متوجه نشدم چه مدتی از تمام کردن نامه گذشته بود که دست مسئول دفتر روی شانه‌ام نشست و مرا از عمق افکارم بیرون کشید. هنوز مبهوت نتایج پیش بینی نشده گل کاشتنم بودم که گفت: “برایت چند روز بنویسم؟ مرخصی را می‌گویم”

“دیگر نیازی به آن ندارم.کاری را که میخواستم از طریق دیگری انجام شد”

آقای مسئول خودکارش را روی کاغذ گذاشته بود و اصرار داشت مرخصی را برایم بنویسد. اما در پاسخ گفتم:
“هرگز تا زمانی که از شما نخواسته‌ام به من لطف نکنید. میخواهید دلیلش را برایتان توضیح دهم؟”

پایان.

 

حسین سیدزاده

 

شاید داستانهای زیر را بپسندید:

داستانک |چاه دنیا|حسین سیدزاده

داستان کوتاه | بدشانس |حسین سیدزاده

داستان کوتاه یک قطره باران

داستان کوتاه کودک|مغازه عروسک فروشی | حسين سیدزاده

شکست عشقی در اولین تماس|داستان کوتاه|سید حسين سیدزاده