من مرد خوبی بودم، شاید مدتها پیش. قبل از اینکه جای خنجر جفاکار روزگار را روی قلبم ببینم و درد برندگی‌اش را میان دو کتفم حس کنم. آنروزهایی که هنوز میتوانستم آدمها را باور کنم .

جاشوی برنگشته از دریا
قهرمان داستانی که نوشته نشد.
شاید منفعت دیگران در استتارم بود . حقیقت را نمیخواستند. یا اگر داستانم به سود کسی بود بود آن کس قلم نوشتنش را نداشت. ضعیف بود.
چشمان برگشته خورشید بود بر گرده ام …تنم
لب برآماسیده بغضی بودم در یک خداحافظی کوتاه.
یک وداع که رهایی نداشت، غم تلخ جدایی بود. حاصل دل کندن از روزگار و روزمرگی و هرچه که هست.
شمشیر شکسته چوبی کودکی بودم که در میان هیزم ها؛ این انتخاب خودم بود‌. از جنگیدن خسته بودم. همیشه بازنده بودم و امروز به خاکستر شدن دلبسته.
از نبردهایی می گفتم که قصه شان، نفس به سینه حبس می کند.
من گمشده خوبی بودم، نه شمایل نشان داری داشتم که صاحبی سر من ادعا کند و نه چشم براهی که با دیدنم لبخند به لب آورد. نه خاطره داشتم نه در خاطر کسی بودم. معلق و رها.
عوض نمیشدم. یک تخته سنگ بودم جدا شده از کوه. سنگ عوض نمی‌شود. نمیخواهد. نمیتواند.
پیدا نمیشدم. این پاداش همنشینی با تاریکی بود‌. به تاریکی باج میدادم.
فقط می توانستم
فراموش‌ات شوم… .

 

 

تمرین.