صدای استادی که برایش می‌نوشتم هنوز توی گوشم زنگ میزند؛ چند مقاله و نامه و متن برایش نوشتم، همه را خواند و تحسین کرد اما در نهایت گفت:

 

خوب مینویسی اما نوشته هایت عاطفه کم دارد. 

این اولین بار نبود که این جمله را میشنیدم، آخرین بار هم نبود.  یکبار دیگر هم سر چهار راه دختر بچه‌ گل فروشی را دیدم. مودب و خوش برخورد بود. به سرم زد برای همسرم گل بخرم. قیمت گلهایش را که پرسیدم با خنده جواب داد ۱۰ هزارتومان عمو. با تعجب گفتم ۱۰ هزار تومان فقط برای یک شاخه گل؟ گفت:

عمو معلومه خیلی وقته برای هیچکس گل نخریدی، خوب نیست آدم انقدر بی عاطفه باشه. چه حقیقت بی اهمیتی! سالها بود برای هیچکس گل نخریده بودم.

 

همین چند روز پیش اتفاقی یکی از همکاران نه‌چندان قدیمی ام برای دیدن بقیه همکاران به اداره آمد. از آن آدمهای خونگرم و صمیمی. از دیدن همه ما به وجد آمده بود. بقیه هم از دیدنش خوشحال شدند یا لااقل توانستند نقش یک آدم خوشحال را بازی کنند اما من نه.

ادامه دارد….