داستانها

/داستانها

داستانک | لطفا به من لطف نکن | حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۱۱-۶ ۱۹:۲۵:۱۶ +۰۰:۰۰6ام بهمن, 1399|

لطفا به من لطف نکن!   ما اولین و آخرین خانواده‌ای در شهرمان بودیم که در کوچه‌ها گُل میکاشتیم. آن موقع من ۱۶-۱۷ ساله بودم. یادم می‌آید که پدرم هر ماه بخشی از درآمد کارخانه‌هایش را به من میداد تا در محله‌های اطراف گل بکارم. اکثر مردم آنجا کارگران کارخانه‌های پدرم بودند. من مدتها با علاقه [...]

داستانک |چاه دنیا|حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۱۱-۶ ۱۹:۵۶:۵۹ +۰۰:۰۰5ام بهمن, 1399|

با الهام از شعر در آستانه. شاملو     جهان میتواند به تعداد آدمها و بلکه تمام جانداران، مکانهای مختلف برای متولد شدن داشته باشد. شهرها، روستاها، کویرها، کوهها‌، کشتی ها، مناطق سرد یا گرم همه و همه میتوانند زادگاه کسی یا چیزی باشند. اما واقعیت چیز دیگریست!؟ کسی نمیداند، شاید تمام آنها زاده افکار و [...]

داستان کوتاه کودک|مغازه عروسک فروشی | حسين سیدزاده

۱۳۹۹-۱۰-۱۲ ۱۷:۳۰:۴۷ +۰۰:۰۰12ام دی, 1399|

مغازه عروسک فروشی وسط یک شهر بازی بزرگ، زیر آبشار بلند، کنار دکه بستنی فروشی ، یک مغازه عروسک فروشی بزرگ هست با سقف بلند و قفسه‌های پر از عروسک‌. عروسک‌های خوب و قشنگ. باب اسفنجی، برهء ناقلا، پلنگ صورتی شیطون، بادکنک های رنگارنگ و کلی عروسک‌های دوست داشتنی دیگه. اما عروسکهای این مغازه با همه [...]

داستانک | پس شادی کجاس|حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۹-۱۱ ۱۹:۳۹:۳۲ +۰۰:۰۰11ام آذر, 1399|

پس شادی کجاس؟   بعد از رعدی که سکوت خانه را شکست، صدایی جز چیدن ظروف شام روی میز غذا به گوش نمیرسید. پروانه، یک دیس برنج را روی میز گذاشت و نشست. منتظر شد تا همسرش نادر نمازش را سلام بدهد و روبرویش بنشیند. اما نادر نماز را تمام نکرده رها کرد و به سمت [...]

وقتی دنیا کوچک شد! سوسک نوشته۲

۱۳۹۹-۹-۸ ۲۲:۵۳:۴۸ +۰۰:۰۰8ام آذر, 1399|

امروز دنیا ناگهان کوچک شد. خوشحال بودم که هیولاها خانه را ترک کردند. میتونستم با خیال راحت هرجای خانه که دلم بخواد چرخی بزنم و غذایی دست و پا کنم. رفته بودم روی میز کنار اجاق‌گاز که اگر غذایی پیدا کردم بچه ها را خبر کنم. قدم زنان از زیر ماکروفر بیرون آمدم.  دست یک پسر [...]

استوار در زندان | سید حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۹-۲ ۰۷:۴۴:۴۶ +۰۰:۰۰2ام آذر, 1399|

استوار در زندان نامروتها میخواستند همه ما ۳ نفر را اعدام کنند. اینکه فقط یک خواب بود، اگرحتی بیدارهم بودم باز هم ترس برای شیردلی چون من معنایی نداشت. یکی مان که از همه مفنگی تر بود، دنبال سیگار مفت و مجانی میگشت. من میدانستم که سیگار ندارم چون همیشه از ترس همسرم ناهید آنها را [...]

داستان کوتاه به خاطر تو| سید حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۸-۲۴ ۲۲:۳۲:۴۰ +۰۰:۰۰24ام آبان, 1399|

به خاطر تو     می‌خواستند ما را اعدام کنند‌. خواب دیدم. در خوابم سه نفر بودیم. هر سه ترسیده بودیم. یکی مان سیگار خواست. من می‌دانستم ندارم. اما دستم را به جیب پیراهنم بردم تا بگویم ندارم. دستم یک پاکت سیگار از جیبم کشید بیرون. به هر دو تعارف کرد و یکی گذاشت روی لبم [...]

آخرین کله گنده | داستان کوتاه|سید حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۸-۲۴ ۲۲:۳۷:۱۰ +۰۰:۰۰22ام آبان, 1399|

آخرین کله گنده. من یک کله گنده هستم، البته نه از آن کله گندها که خرشان میرود! من اصلا خر ندارم که برود. هر وقت که موضوعی ذهنم را درگیر میکند، سر و کله‌ام شروع میکند به بزرگ شدن. آن‌قدر بزرگ میشود که دیگران مثل درخت خشک ماتشان می‌رود یا مثل بره گرگ دیده از ترس [...]

داستان کوتاه | بدشانس |حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۸-۲۱ ۲۱:۴۷:۰۱ +۰۰:۰۰18ام آبان, 1399|

حدود ساعت دو بامداد، اهورا در پنجره اتاق را باز کرد تا قرص‌های آرام‌بخشی را که دو سال است استفاده میکند، از بالای برج به پایین پرتاب کند. این کار را کرد اما بجز یک بسته قرص که از پنجره بیرون رفت بقیه‌اش به دیوار خورد و همانجا کف اتاق پخش شد. از دست قرص‌ها بسیار عصبانی [...]

داستان کوتاه یک قطره باران

۱۳۹۹-۸-۱۷ ۱۵:۵۲:۴۶ +۰۰:۰۰17ام آبان, 1399|

  یک قطره باران       روز یکشنبه هفته آینده درست یکسال است که من با مردی آشنا شده ام که مرا با دنیای جدیدی آشنا کرد. اولین بار او با اولین بار من فرق می کند. من هیچ وقت او راندیده بودم. اما او یکسال تمام رفتن و آمدن من را تماشا کرده بود. [...]