داستان کوتاه

/برچسب: داستان کوتاه

داستانک | لطفا به من لطف نکن | حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۱۱-۶ ۱۹:۲۵:۱۶ +۰۰:۰۰6ام بهمن, 1399|

لطفا به من لطف نکن!   ما اولین و آخرین خانواده‌ای در شهرمان بودیم که در کوچه‌ها گُل میکاشتیم. آن موقع من ۱۶-۱۷ ساله بودم. یادم می‌آید که پدرم هر ماه بخشی از درآمد کارخانه‌هایش را به من میداد تا در محله‌های اطراف گل بکارم. اکثر مردم آنجا کارگران کارخانه‌های پدرم بودند. من مدتها با علاقه [...]

داستان کوتاه کودک|مغازه عروسک فروشی | حسين سیدزاده

۱۳۹۹-۱۰-۱۲ ۱۷:۳۰:۴۷ +۰۰:۰۰12ام دی, 1399|

مغازه عروسک فروشی وسط یک شهر بازی بزرگ، زیر آبشار بلند، کنار دکه بستنی فروشی ، یک مغازه عروسک فروشی بزرگ هست با سقف بلند و قفسه‌های پر از عروسک‌. عروسک‌های خوب و قشنگ. باب اسفنجی، برهء ناقلا، پلنگ صورتی شیطون، بادکنک های رنگارنگ و کلی عروسک‌های دوست داشتنی دیگه. اما عروسکهای این مغازه با همه [...]

داستانک | پس شادی کجاس|حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۹-۱۱ ۱۹:۳۹:۳۲ +۰۰:۰۰11ام آذر, 1399|

پس شادی کجاس؟   بعد از رعدی که سکوت خانه را شکست، صدایی جز چیدن ظروف شام روی میز غذا به گوش نمیرسید. پروانه، یک دیس برنج را روی میز گذاشت و نشست. منتظر شد تا همسرش نادر نمازش را سلام بدهد و روبرویش بنشیند. اما نادر نماز را تمام نکرده رها کرد و به سمت [...]

داستان کوتاه به خاطر تو| سید حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۸-۲۴ ۲۲:۳۲:۴۰ +۰۰:۰۰24ام آبان, 1399|

به خاطر تو     می‌خواستند ما را اعدام کنند‌. خواب دیدم. در خوابم سه نفر بودیم. هر سه ترسیده بودیم. یکی مان سیگار خواست. من می‌دانستم ندارم. اما دستم را به جیب پیراهنم بردم تا بگویم ندارم. دستم یک پاکت سیگار از جیبم کشید بیرون. به هر دو تعارف کرد و یکی گذاشت روی لبم [...]

آخرین کله گنده | داستان کوتاه|سید حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۸-۲۴ ۲۲:۳۷:۱۰ +۰۰:۰۰22ام آبان, 1399|

آخرین کله گنده. من یک کله گنده هستم، البته نه از آن کله گندها که خرشان میرود! من اصلا خر ندارم که برود. هر وقت که موضوعی ذهنم را درگیر میکند، سر و کله‌ام شروع میکند به بزرگ شدن. آن‌قدر بزرگ میشود که دیگران مثل درخت خشک ماتشان می‌رود یا مثل بره گرگ دیده از ترس [...]

داستان کوتاه یک قطره باران

۱۳۹۹-۸-۱۷ ۱۵:۵۲:۴۶ +۰۰:۰۰17ام آبان, 1399|

  یک قطره باران       روز یکشنبه هفته آینده درست یکسال است که من با مردی آشنا شده ام که مرا با دنیای جدیدی آشنا کرد. اولین بار او با اولین بار من فرق می کند. من هیچ وقت او راندیده بودم. اما او یکسال تمام رفتن و آمدن من را تماشا کرده بود. [...]

داستان کوتاه | مرد اشتباهی | سید حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۸-۶ ۲۱:۳۰:۱۹ +۰۰:۰۰6ام آبان, 1399|

ناامیدی شبیه اشکی ست که آرام روی گونه‌های یتیمی میغلتد و گم میشود؛ درست همانقدر بیصدا و نفس گیر است، اما مثل سنگ آسیاب سنگین. میتواند استخوانهای یک مرد آهنی را خرد کند و حیاتش را بستاند. یأس قدرتش کمتر‌ از مرگ نیست! انسان مایوس، بی تحرک است و بی دفاع. وقتی کسی امیدش کشته شد، [...]

داستان کوتاه|سرخپوست در برف|سید حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۷-۲۴ ۱۷:۵۳:۱۲ +۰۰:۰۰24ام مهر, 1399|

یک روز برفی از پشت پنجره اتاق که روبه دشت سفید شده از برف باز می‌شد یکهویی مردی آفریقایی نمیه عریان را دیدم که با نیزه و زبان اشاره مرا تهدید میکرد. با وجود جثه نحیفش صدای رسا و گوش خراشی داشت. طوری که وقتی آن کلمات عجیب را پشت سر هم تکرار میکرد صدایش در [...]

داستان کوتاه آبی|:سید حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۷-۲۲ ۲۲:۵۳:۴۳ +۰۰:۰۰22ام مهر, 1399|

بچه‌ها دورش حلقه زده بودند تا بالا رفتنش را تماشا کنند. چون فقط همین یک بار را حق بالا رفتن داشت. کبریت را کشیدم و آتش را به جان فیتیله سفیدش انداختم. شیبه آسمان بود. اسمش را گزاشتیم "آبی". بچه ها دل توی دلشان نبود. همه دست‌ها شده بود لنگر آن پرنده آبی. آن را پر [...]

داستان کوتاه حلزون |سید حسین سیدزاده

۱۳۹۹-۷-۲۰ ۲۳:۴۱:۲۷ +۰۰:۰۰20ام مهر, 1399|

برگهای پیچک سفید مشرف به دریا چه هنوز از حمام باران خیس بود، باد آخرین قطره های آب را که از برگهایش چکاند منتظر آفتاب اول صبح شد تا زیر نور آن برگها و گلبرگهای شفیدش را گرم کند. اما انگار با وجود مه کمرنگ در منطقه دریاچه خبری از آفتاب نبود. مه انقدر وسیع بود [...]