آدمها شبیه هم هستند. بجز آنها که چشم‌هایشان با بقیه تفاوت دارد. بعضی چشم‌ها سرد و بی روح هستند درست مثل چشمهای مجسمه گچی روی میز که سالهاست همانجا به یک گوشه زل زده.

 بعضی چشمها جذابند. مثل آهن‌ربا که آهن را میکشد، حواست را سمت خودشان میکشند. شاید همانهایی که در شب می‌درخشند.

بعضی دیگر لعنتی ها انگار توی چشم‌هایشان سگ بسته‌اند. غفلت کنی پای دلت زیر دندانهای سگ چشمشان زخم بر می‌دارد.

اما چشمهای او با همه این‌ها فرق داشت. یک سم کشنده داشت. نگاهش، مردمک سیاهش، عمق بی انتهایش یک شعر بود. یک دیوان عاشقانه، یک کتاب پر رمز و راز زندگی. یک جور تلخی و خستگی و عشق مبهم در دایره‌ای از آینده‌ که می‌خواست رازهای زیادی را فاش کند.

تا آن روز هیچ صورتی ندیده بودم که اینهمه غم داشته باشد.   همه اینها برای او ساده و بی معنا بود. سکوتش کنجکاوی من را دوچندان میکرد. او سوالهای مرا از پشت لبهای بسته ام میشنید. چایش را خورد. گفتم مهمان باشید. قبل از اینکه از در کافه بیرون برود گفت من تمام خوشی هایی را که یک زن میتواند داشته باشد را داشتم. فروختم. بعد اسکناس‌های تا نخورده را روی میز گذاشت و بدون اینکه منتظر بقیه پولش بایستد گفت:

همه آنها را فروختم و برای خودم زخم خریدم. حالا حتی سایه ام ندارم که در این گرما تو را زیر آن دعوت کنم و رفت. از آن روز بیشر به کافه میامد. اغلب قهوه و گاهی که پول کمتری داشت چای سفارش میداد. هیچوقت از منتظر ماندن برای چای و قهوه‌اش دلخور نمیشد. میگفت: قهوه دیر بیشتر میچسبد. هرگز به کسی نگفتم که اینطوری برای من هم دلچسب تر است.

بلاخره در اولین شب سال نو تمام اسراری را که سالها با خودش حمل میکرد برایم بازگو کرد…

زنگ صدایش را از یاد نمیبرم. حرفهایش هنوز توی گوشم پژواک میکند، لحن شیرینش را روزی هزاربار برای خودم تکرار میکنم. من به اندازه حزن حرفهایی که توی دلش جا مانده بود نبودم.

من تا آن روز نمیدانستم که چطور می‌شود که اعتماد به یک دوست هست و نیست آدم را دود میکند. خانواد‌ی یک نفر را به باد میدهد و یک سم کشنده را توی رگهای یک نفر به جریان می‌اندازد. قلب را سنگ میکند و مخ را میپکاند.

آدمها دنبال چه لذتی هستند بالاتر از نوشیدن یک فنجان قهوه یا یک استکان چای …

 

 

حسین سیدزاده

ش ۱۹۷

۶ تیر ۱۴۰۱