جنگ فقط آدمها را نمیکشد؛ گاهی چیزی را میکشد که در آمارها نمیگنجد: امکان زندگی کردن.
ممکن است خانه هنوز سر پا باشد، حتی شیشهی پنجرهای ترک نخورده باشد و درخت حیاط، بهار بعد هم شکوفه بدهد؛ اما چیزی در خانه دیگر به جای نخستش برنمیگردد. خواب، سبک و بیدفاع شده است. هر صدای ناگهانی، دستی نامرئیست که آدم را از اکنون بیرون میکشد و به روزهای آوار و آتش پرتاب میکند. جنگ حتی وقتی رفته است، راه بازگشت را بلد است: در صدای بسته شدن دری، در لرزش شیشهای، در سکوتی که ناگهان میان دو نفر میافتد.
مدرسه ممکن است دوباره باز شود، اما کودکان با عبور هواپیما جای هلهله دچار دلهره میشوند. کودکانی که آسمان را با هراس نگاه میکند، چطور میتواند تمام حواسش را به درس بسپارد؟ خیابانها را از خاک و خردهشیشه پاک میکنند، اما از حافظهی مردم نه. شهر دوباره چراغ روشن میکند، مغازهها کرکره بالا میکشند و اتوبوسها به راه میافتند؛ با این همه، در دل هر رهگذر چیزی جا مانده است: صدایی، صورتی، خانهای که دیگر نیست، یا آیندهای که زمانی ساده و دستیافتنی به نظر میرسید.
جنگ، پیش از آنکه آینده را ویران کند، زبان آینده را از آدمها میگیرد. دیگر کسی نمیگوید «سال بعد»، بیآنکه اندکی مکث کند. آرزوها کوتاهتر میشوند؛ برنامهها به نیازهای فوری تقلیل مییابند؛ و کودکان، به جای آنکه درباره آنچه میخواهند بشوند خیال ببافند، یاد میگیرند از کجا باید پناه بگیرند. در چنین جهانی، آینده دیگر افقی روشن نیست؛ پنجرهایست که آدم پیش از نگاه کردن به آن، اول مطمئن میشود شیشههایش هنوز سالماند.
برای همین، پایان جنگ را نمیتوان فقط با خاموش شدن اسلحهها اعلام کرد. سکوت پس از شلیک، لزوما صلح نیست؛ گاهی فقط صدای جنگیست که به درون آدمها کوچ کرده است. جنگ آن روز تمام میشود که بازماندگان بتوانند بیهراس بخوابند، کودکان بتوانند بیمحاسبه بازی کنند و مردم دوباره جرئت کنند برای آینده قرار بگذارند. تا آن روز، شاید میدان نبرد خالی باشد، اما جنگ هنوز در خانهها، در حافظهها و در تصمیمگیریها، در قاب عکسها و در زندگیهای ناتمام ادامه دارد.
شاید این مطلب را دربارهی جنگ بپسندید:

آخرین نظرات: