
داستانها
سایهای برای دعوت |داستانک| حسین سیدزاده
سایهای برای دعوت آدمها شبیه هماند؛ مگر آنهایی که چشمهایشان فرق دارد. بعضی چشمها سرد و بیروحاند؛ مثل چشمهای مجسمهی گچی روی میز کافهام که

سایهای برای دعوت آدمها شبیه هماند؛ مگر آنهایی که چشمهایشان فرق دارد. بعضی چشمها سرد و بیروحاند؛ مثل چشمهای مجسمهی گچی روی میز کافهام که
صدای خستهء ماهیگیر سالخورده روی آرام دریا افتاد که: قطرههای تنها یکدیگر را در آغوش میکشند و دریا میشوند، اما انسان دلتنگیاش دریا میشود. دریا
لطفا به من لطف نکن! ما اولین و آخرین خانوادهای در شهرمان بودیم که در کوچهها گُل میکاشتیم. آن موقع من ۱۶-۱۷ ساله بودم.
پس شادی کجاس؟ بعد از رعدی که سکوت خانه را شکست، صدایی جز چیدن ظروف شام روی میز غذا به گوش نمیرسید. پروانه، یک

قصه از صبحی شروع شد که قوری چای به جای جوشاندن آب، عطر ترشیدگی کهنهای به خود گرفت. پدر چای را که چشید، عینک از