رقص در مرداب | حسین سیدزاده

قصه از صبحی شروع شد که قوری چای به جای جوشاندن آب، عطر ترشیدگی کهنه‌ای به خود گرفت. پدر چای را که چشید، عینک از چشم برداشت، نگاهی به شیر سماور انداخت و گفت: «مبارک است، انگار ملک‌الموت سهمیه این ماهمان را نسیه داده.»

از آن روز به بعد، لوله‌کشی شهر یک‌راست به کارخانه‌ای غیبی وصل شد. آب قطع شد و جایش شراب رگ‌های شهر را پر کرد؛ شرابی تیره، گس و سمج که هرچه شیر را باز می‌کردی، بیشتر شره می‌کرد روی سینک ظرفشویی. روزهای اول، شهر حال و هوای دیگری داشت. بعضی مردم به خاطر احتیاطهای شخصی و پیرترها از ترس عذاب آخرت، لب به شیرها نزدند و ترجیح دادند از تشنگی لب‌هایشان ترک بردارد، تعدادی از مردهاهم که پیگیر چرایی ماجرا شدند برای همیشه ناپدید شدند. اما جوان‌ترها کلاه‌شان را ریختند هوا. خیابان‌ها شده بود پاتوق شادی‌های بی‌دلیل. با هر بار باز شدن شیر آب، بساط رقص و پایکوبی در کوچه‌ها پهن می‌شد. آدم‌معروف‌های شهر هم پیش از آنکه چمدان‌هایشان را ببندند و بروند فرنگ، در تلویزیون ظاهر شدند و مردم را به «استفاده بهینه از این نعمت الهی و فرصت طلاییِ بی‌رنج» دعوت کردند.

اما این سرخوشی ارزان، عمری نداشت.

چند ماه که گذشت، بوی ترشیدگی و سنگینی هوا در تمام شهر رسوخ کرد. دیگر کسی توان کار کردن نداشت. لب‌ها کبود و چشم‌ها کاسه خون شده بود. رقص‌های شبانه جایش را داد به دعواهای خیابانی بر سر ته مانده‌ی بطری‌ها. لباس‌ها با شرابی که بوی کهنگی می‌داد شسته می‌شد و تن آدم‌ها بوی تعفن مستی کهنه می‌گرفت. طعم تکراری و گزنده‌ی شراب، دیگر نه از سر کیف، که از روی اجبار محض تحمل می‌شد؛ چون در این شهر خشک‌سوز، شراب تنها مایعی بود که جریان داشت. حکومت هم که دید کار از کار گذشته، فرصت را غنیمت شمرد. حکومت در بیانیه‌ای رسمی اعلام کرد از این پس «شراب لوله‌کشی» مشمول مالیات تصاعدی مصرفی می‌شود. قبض‌ها آمدند؛ سنگین، به رنگ خون غلیظ، و غیرقابل پرداخت. مردم خواستند اعتراض کنند، خواستند شیرها را ببندند، اما دیر شده بود. شراب، مایه‌ی حیات شده بود؛ هم تن خسته مردم، هم جیب گشاد حکومت به آن وصل بود.

سال‌ها گذشت. کودکان آن روزگار، با بوی شراب بزرگ شدند، جوانان پیر شدند، و پیرترها بی‌صدا رفتند تا جایشان را به نسلی بدهند که رنگ آبِ زلال را فقط در کتاب‌های کهنه دیده بود.

امروز، نسل جدید در یک زمین نمور که نام آن را پاتوق خیس گزاشته‌اند دور هم جمع شده است.  نسل باد کرده از مستی اجباری، نسلی که نه خندیدن بلد است و نه گریه کردن. ساعت‌ها بحث کردند، دود چراغ خوردند و عاقبت پس از کلی بالا و پایین کردن، به یک «خرد جمعی» رسیدن؛ تصمیمی واحد برای ختم این غائله‌ی هراسناک.

فردا صبح، هیچ‌کس شیرهای آب را باز نخواهد کرد. نسل جدید تصمیم گرفته است دسته‌جمعی خود را خلاص کند؛ در شهری که حتی برای مردن هم باید بهای شرابش را پرداخت، شاید مرگ جمعی، ارزان‌ترین راه آزادی باشد.

شاید داستانهای زیر را بپسندید:

داستان کوتاه یک قطره باران

داستان کوتاه | بدشانس |حسین سیدزاده

 

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

آخرین نظرات:

4 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط