حدود ساعت دو بامداد، اهورا در پنجره اتاق را باز کرد تا قرص‌های آرام‌بخشی را که دو سال است استفاده میکند، از بالای برج به پایین پرتاب کند.
این کار را کرد اما بجز یک بسته قرص که از پنجره بیرون رفت بقیه‌اش به دیوار خورد و همانجا کف اتاق پخش شد. از دست قرص‌ها بسیار عصبانی شده بود چون مادرش همین چند دقیقه پیش به‌خاطر قرصها حسابی با اهورا دعوا و او را جلو ميهمان ها سکه یک پول کرده بود. اگر چه آنها میهمانهای خودمانی و هرشبی به حساب می‌آمدند اما اهورا هیچوقت با آنها احساس صمیمیت نکرد. آنها در مدتی که پدر اهورا در ایران نبود، اجازه نمیدادند مادرش احساس تنهایی کند و هرشب  در منزل آنها به خوشگذرانی صبح میکردند. اما به هر حال از نظر اهورا آنها یک مشت زن و مرد بی‌درد عیاش بودند که جز قمار کردن و مشروب خوردن کار دیگری بلد نبودند.

خانه آنها در طبقه پانزدهم یک برج شیک در انتهای یک کوچه بن بست با شیب بسیار زياد قرار داشت که از یک طرف مشرف به خیابان اصلی و از یک طرف مشرف به کارگاه مبل سازی پدر اهورا بود.
جناب پدرش اگرچه بیشتر روزهای سال را در مسافرت به سر می‌برد اما ترجیح میداد منزلش در کمترین فاصله با محل کارش باشد تا در کمترین زمان بتواند  از محل کار به منزل یا برعکس رفت و آمد کند. این فاصله انقدر نزدیک بود که اگر یک شئ را از پنجره اتاق اهورا به بیرون پرتاپ میکردند به احتمال زیاد در حیاط کارخانه پایین می‌آمد. درست مثل همین کلید در که اهورا از شدت عصبانیت تصمیم گرفت بود به بیرون پرتاب کند.

در اتاقش را قفل کرد و کلید آن را به سمت پنجره پرتاب کرد. اما کلید به دیوار خورد و همانجا کنار بسته قرصهای رنگارنگ نقش بر زمین شد‌

صدای موسیقی به قدری برایش آزار دهنده شده بود که با دودست گوشهایش را گرفت و پشت در نشست. بعد بلافاصله خم شد که هدفون را از زیر میز کامپیوتر بردارد که مادرش فریاد زد:
اهورا زودتر بخواب صبح معلم پیانوت میاد.
پسر نوجوان دندانهایش را روی هم فشرده و مشتهایش را گره کرده بود. ایستاد و توی آینه یک نگاه به بدن لاغر و صورت زردرنگش کرد. از اینکه پشت لبهای باریکش سبز شده بود احساس شرم میکرد.

بعد در را محکم باز کرد و گفت:

چشم مادر…
این دقیقا همان کلمه ای بود که معلم سرخانه به او آموزش داده بود برای در جواب دستورالعمل‌های مادرش.
بعد در اتاق را کوبید و با قفل به دیوار دوختش. عینکش را برداشت و روی تخت شوت کرد، ساعتش را کند، گردن بندش را کشید موبایلش را انداخت روی میز ، اسکناس‌های جیبی‌اش کوبید روی پارکت کف اتاق و دوید یک صندلی را تا زیر پنجره اتاق هل داد و روی آن ایستاد. مطمئن بود اینبار دیگر مثل دو دفعه قبل بیگدار به آب نمیزند و کارش را درست انجام میدهد. از آخرین باری که اقدام به خودکشی کرده بود هفت ماه میگذشت.

عصر یک روز تعطیل وقتی تصمیم گرفت باسیم برق خودش را خلاص کند در همان لحظه استاد کار ساختمان برای تعمیر یک خط اصلی در ورودی برج تمام برقها را قطع کرده بود و به همین خاطر اجازه نداده بود چیزی بیشتر از یک شک کوچک نصیب اهورا بشود. اما همان شک کوچک باعث لو رفتن نقشه و در نتیجه تحت نظر رفتن اهورا آنهم بارصورت ذره‌بینی شده بود.

پنجره را باز کرد. پنجره را که باز کرد بوی غذایی که دوست داشت مشامش را پر کرد، بویی که در طول شانزده سال زندگی اش هرگز در خانه خودشان استشمام نکرده بود. قرمه‌سبزی! بوی قرمه‌سبزی همیشه حرفهایی برای گفتن دارد حتی اگر از راه دور به مشام برسد. اشک در چشمانش حلقه شد و از صندلی پایین آمد.

اتاقش را مرتب کرد همه وسائل را تمیز کرد و سر جایش قرار داد بجز دو چیز، یکی آن صندلی که زیر پنجره بود و دیگری قرص‌ها که همه آنها را داخل سطل طلایی گوشه اتاقش ریخت.
موبایل و تبلت و ساعت را سر جایش قرار داد و زمانی که از مرتب بودن اتاقش مطمئن شد یک ماژیک آبی از توی کشو برداشت و به سمت آینه رفت. احساس غرور، قدرتمندی و شجاعت میکرد. با ماژیک روی آینه نوشت اینبار کاری را که خودم دوست دارم انجام می‌دهم. بعد ماژیک را توی کشو گذاشت و به سمت پنجره رفت. نگاهی به قرص ماه که حالا کامل شده بود انداخت و سپس اول روی صندلی وبعد لبه پنجره ایستاد. با هر جان کندنی بود بر فوبیایی که به ارتفاع داشت غلبه کرد اما با دستهای لاغرش چنان دو طرفه پنجره را محکم گرفته بود که از دور شبیه عنکبوت گرسنه ای که روی تار نیمه تنیده اش منتظر شکار است به نظر میرسید. با این که دست و پاش از ترس میلرزید اما تصمیمم خودش را گرفته بود. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. اما درست لحظه پریدن بوی قرمه‌سبزی باعث شد تا کنجکاوانه یکی از چشمهایش را باز کرد و از لای شاخ و برگ درختان تنومند خیابان، نگاهی به پایین انداخت. کامبیز دربان را دید که درهای کارخانه را باز کرده و فرمان میدهد به کامیونهای کارخانه که احتمالا امشب از راه دور رسیده اند. این ماشینهای غول پیکر تقریبا هر ماه یک بار نیمه شبها به کارخانه پدر اهورا می‌آمدند و وسایل مربوط به مبل سازی می‌آوردند. اما چیزی که برای مرد عنکبوتی ما جالب بود این بود که کارخانه و این کامیونها از این فاصله مثل اسباب‌بازی های بچه گانه به نظر میرسیدند.

چند دقیقه بعد اهورا ترسش کمتر شده بود و داشت کامیون هجده چرخ جدیدی که مثل مار از انتهای کوچه وارد می‌شد را تماشا میکرد که یکی از میهمان‌ها چندبار دستگیره در اتاقش را چرخاند و با انگشت به در کوبید و گفت: اهورا؟ درو باز کن فکر میکنم بسته سیگارم و تو اتاق تو جا گذاشتم.

اهورا همانطور که دستانش به دیواره های پنجره بود سرش را برگرداند به سمت در که چیزی بگوید، اما قبل از آنکه دهان باز کند ساعت زنگ دار قدیمی روی میز شروع به سرو صدا کرد. پسرک بی دست و پا چنان از صدای زنگ بی موقع ساعت جانوری که تعادلش را از دست داد و مثل خرمالوی رسیده ای که از شاخه درخت جدا می‌شود به سمت زمین سقوط کرد.

آنطرف در خانم مهمان که دید صدایی از سمت اهورا نمیآید احساس کرد که شاید او نیاز به کمی تنهایی داشته باشد و بهتر است خلوت او را به هم نزند. و با خودش فکر کرد بهتر است به سالن پیش بقیه میهمانها برگردد. اما چند قدم که جلوتر رفت، ایستاد و با خودش فکر کرد زنگ ساعت چرا باید این موقع شب به صدا در بیاید!؟

این دقیقا همان سوالی بود اهورا بعد از پرت شدن از پنجره از خودش پرسید. همان موقعی که سرش پایین و پاهایش به سمت آسمان بود و میچرخید و همه چیز را واژگون میدید. حتی ماه را دید که از زیر پایش رد می‌شود. باید صحنه جالبی باشد! اینکه کسی معلق بین آسمان و زمین و ۵۰ متر بالاتر از کف خیابان ماه را ببیند که با سرعت از روی سرش رد شده و زیر پاهایش میرود.
البته در آن لحظه از طبقه چهاردهم یعنی منزل آقای فرامرزی هم غافل نبود. آقای فرامرزی یک نویسنده مسن بود با موهای سفید بافته شده و سبیلهای بلند که تا زیر چانه اش میرسید.  تنها زندگی میکرد و خلقیات منحصر به فردی داشت مثلا روزها میخوابید و شبها مینوشت. و اوقاتی را که که از نوشتن فارغ میشد لب پنجره می‌نشست سیگاری دود میکرد و قهوه‌ای می‌نوشید. اما خب لحظه عبور اهورا از جلو پنجره چنان سرگرم نوشتن بود که متوجه او نشد. درست مثل خانم و آقای طبقه سیزدهم که در آرامش کامل پرده ها را کشیده بودند و احتمالا در آن تاریکی مطلق خوابهای رنگی میدیدند. البته حق داشتند آنها فقط یک روز از مراسم ازدواجشان میگذشت و روزهای سخت و خسته کننده ای را پشت سر گزاشته بودند. برخلاف سکوت و آرامش حاکم در خانه آنها، طبقه یازدهم مثل مور و ملخ پر بود از جوانانی که شادو شنگول از سقف آویزان بودند و غرق در نور و صدا میرقصیدند. بااینکه آنها عادت به برگزاری چنین مراسمی داشتند اما این اولین بار بود که اهورا هرچند کوتاه موفق به دیدن آنها از نزدیک میشد.   اهورا با دیدن انبوه جمعیت در آنجا آرزو کرد کاش یکی از آن جوانان زرنگ او را ببیند و دیگران را متوجه کند که یک نفر در حال پرتاب شدن از بالای برج است. آنوقت همگی دست بجنبانند و به فریادش برسند. اما خب، ظاهرا آنها کارهای مهم تری از تماشای اهورا داشتند‌. از آن گذشته آنها که بتمن و سوپرمن نبودند. به فرض که او را می‌دیدند!؟ چه کاری از دستشان بر میامد؟ اصلا چه کاری میتوانستند انجام دهند جز اینکه بدن خرد شده و خون آلود یک نوجوان لاغر را تماشا کنند یا از آن فیلم و عکس بردارند؟
در طبقه هشتم دختر جوان خانم نادری را دید که با چادر سفید پشت به پنجره ایستاده و مشغول خواندن نماز است. آنهم نماز شب. تشخیص دادن دختر خانم نادری از خود خانم نادری در چادر نماز آنهم از پشت سر کار دشواری نبود. آنها لااقل هفتاد یا هشتاد کیلو باهم اختلاف وزن داشتند. خانم نادری فقط همین یک دختر را داشت، اهورا تا قبل از دیدن این منظره گمان میکرد که دختر خانم نادری تمام وقتش را صرف خوردن و خوابیدن میکند. خواست فریاد بزند و از او بخواهد که برایش دعا کند اما نفسش حبس شده بود. و دندانهایش به هم قفل شده بودند. از طبقه هفت و شش و پنج که گذشت احساس کرد قلبش دیگر نمیتپد و روده‌اش به سمت کف پایش در حرکت است. با این که به کف خیابان نزدیکتر شده بود، همه چیز را تار میدید اما متوجه بود که تمام خیابان، ماشینه و حتی خطکشی ها در حال بزگ و بزرگتر شدن هستند.  قطره های اشک در اثر سرعت زیاد در چشمش جمع شده بود و پوست صورتش به سمت پشت گوشهایش کشیده میشد. میدانست که پشیمانی دیگر سودی ندارد. حوالی طبقه دوم یا اول بود که چشمانش را بست و در نا امیدی و تاریکی کامل فرو رفت. حالا دیگر هیچ آرزویی نداشت، هیچ خواسته‌ای هیچ گله‌ای و هیچ احساسی جز انتظار نداشت. درست وقتی به نهایت سرعتش در فرود آمدن رسید، برای اولین بار بیچارگی را به معنی واقعی کلمه درک کرده بود. چشمانش را با تمام قدرت روی هم فشرد و همه چیز پایان یافت. بر خلاف تصوری که داشت هیچ دردی احساس نکرد. قادر نبود هیچ یک از اعضای بدنش را تکان دهد یا حتی پلکهایش را باز کند. فقط گوشهایش هنوز می‌شنیدند.
یکنفر که صداش شبیه مکابیز بود فریاد میزد بیان اینجا بیاین اینجا یه بچه از بالای برج افتاد پایین. اونجاس… اون بالا..
چند لحظه بعد حرفهای مردی را شنید که سعی میکرد با دو انگشت نبض گردنش را بسنجد. شنید که نفسش را با فوت بیرون داد و به دیگران گفت:
“شانس آورده که بارکش اسفنج ها اینجا ترمز زد وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرش میومد.” دست های مرد به شدت بوی قرمه‌سبزی میداد.

پایان

 

 

 

شاید داستانهای زیر را بپسندید:

داستان کوتاه حلزون |سید حسین سیدزاده

داستان کوتاه دوره گرد|سید حسین سیدزاده

ساعت عمر|داستان کوتاه|سید حسين سیدزاده

شکست عشقی در اولین تماس|داستان کوتاه|سید حسين سیدزاده