دوره گرد

خدایار مرد چاق هنرمندی است که آکاردئون می‌نوازد، شاید پنجاه ساله باشد. چشم‌هایش شبیه چشم‌های اردک تورفته‌اند و وقتی می‌خندد، می‌فهمی دندان‌های زیبایی دارد. لب‌های باریکش موقعی که آکاردئون می‌نوازد، آرام می‌لرزد. لباس صورتی بلندی شبیه پیش‌خدمت‌ها می‌پوشد. روبان سبزی حاشیهٔ لباسش دوخته شده که قیافه‌اش را شبیه عروسکی کهنه کرده است.

بدنش را به چپ و راست می‌چرخاند؛ اما دو سه باری که از او خواستیم در کنار برقصد، با خجالت گفت: «من هرگز نرقصیده‌ام؛ چون هیچ‌کس… و بعد از آن سکوت کرد».

 

یک لحظه سکوتش کافی است تا چشمان خسته اش همه حرفهای ناگفته اش را فریاد کند.

وقتی نمیخندد بی اختیار به کنجی خیره میشود. دستانش دیگر نمی نوازند. و تو یقین میکنی سیل خاطرات او را با خود برده. می ایستد. سکوت میکند، ودستانش دیگر نمینوازد، درست مثل همین امشب که دور میدان اورا دیدم. بی توجه به مردم اطرافش آهنگ شادی مینواخت و در شلوغی های میدان تجریش یادم میزد. چند لحظه بعد با یاوه گویی چند جوان بذله گو که از آنجا عبور میکردند حواسش جمع میشود!

یکی از آنها که از همه سیاه تر و بلند تر بود، همزمان با بیرون دادن دود سیگارش فریاد زد:” مرد بیچاره فرار کن مامورها آمدند! فرار کن قبل از اینکه بساطت را جمع کنند”
مرد هنر مند جا خورد، با نگرانی چشم دور میدان چرخاند اما ماموری در کار نبود. این را وقتی مطمئن تر شد که صدای قهقه مردمی که دورش حلقه زده اند را شنید. دوباره لبخند تصنعی‌اش را میهمان صورتش کرد و با یک ملودی تازه که ریتم تندتری داشت، شروع به نواختن کرد و رفت. و از لبخندهای مردم اطرافش فاصله گرفت.

من هم نیشخندی زدم و سری تکان دادم و دنبالش رفتم، اما جرات رویارویی با خدایار را نداشتم. باید از او بخواهم هرطور شده گمنامی خودش را بشکند. باید به همه بگوید که فرزند چه کسی است!

از شما چه پنهان خدایار یک موسیقی دان و نوازنده بی نظیر و کارکشته است. درست مثل پدرش. پدرش خدابیامرز به استاد شاهرخ بزرگ معروف بود و در نواختن سازهای مختلف جزو نوابغ بود.

هنوز هم نامش باعث فخر ایران زمین است، قریب چهل سال پیش آوازه نامش ایران را پر کرده بود. نامش وقتی فراگیرتر شد که بخاطر ساختن آهنگهای سیاسی به دست رژیم شاه تبعید و پس از مدتی مفقود شد.

پدر که ناپدید شد، مادر خدایار یک پرستار مهربان بود. اما بعد از مدتی از فرط غصه دچار اختلال حواس شد. و کم کم تمام هوش و حواس خود را از دست داد.
حالا او بعد از گذشت ۴۰ سال از آن حادثه هنوز دوست ندار طعم آسایش را بچشد.

اینها را خودش سال گذشته برای من تعریف کرد. همان شب زمستانی که من تا دیر وقت مشغول تعمیر قفل مغازه بودم. حجره ما نزدیک خرابه‌ای بود که خدایار آنجا میخوابید. نیمه شب بود و من تنها بودم، خیابان تاریک و یخ بسته بود. برف هر لحظه سنگین تر می‌شد. کارم که تمام شد دیدم جلو درب ایستاده. روی شانه ها و کلاهش برف نشسته بود، سازش را بغل گرفته بود تا کمتر خیس بشود. منتظر یک تعارف بود تا داخل شود.

خواهش کرد سازش را تا صبح داخل مغازه نگه دارم تا سالم بماند. گفتم خودت هم میتوانی اینجا بمانی،
قبول نکرد،
پرسیدم: سازت را بیشتر از خودت دوست داری؟
دستی به سازش کشید و گفت:
_”من لایق دوست داشته شدن نیستم.”

چهره‌ی غم زده‌ای که جلو من ایستاده بود را نمیشناختم. خدایا اینهمه غم واقعیت همان مرد خوشحالی است که مثل دلقکها صورتش را بزک میکند و مردم را شاد می‌کند؟. آنشب بعد از مدتها با واقعیت این مرد روبرو شدم،
فهمیدم باید رازی در سینه داشته باشد. باید این راز جانسوز را بیرون میکشیدم….
کار سختی بود اما شد.

میگفت پدرش که مفقود شد خدایار اول یا دوم مدرسه بود،
تصمیم داشت به جستجوی پدرش برود اما مادرش هرگز رازی نمیشد. حتی بارها به خدایار گفته بود:

تو کوچک و بی تجربه هستی تحمل یک زخم دیگر را ندارم و غصه جدید را تاب نمی آورم

اما خدایار یک دنده تر و لجوج تر از آن بود که بار سفر نبندد. نیمه شبی از آخرین شب های تابستان راهی شد تا ردی از پدر بیابد، اما بیخبر و دور از چشمهای نگران مادر. میخواست شادی را به خانه بازگرداند، میخواست لبخند را دوباره روی لبهای مادر ببیند. میگفت به خودش قول داده بود تا پدرش را پیدا نکرده یا از او خبری یا سرنخی نیافته به خانه بر نگردد‌.
میگفت:…

میگفت روزی که برگشت آفتاب شهر بی رمق شده بود. میگفت باد سردی پوست صورت شرمنده و دستان خالی‌اش را می آزرد. درختان کوچه دیگر لباس زردشان را پوشیده بودند و درب خاک گرفته خانه را تماشا میکردند. میگفت هیچوقت حیاط خانه را اینقدر شلخته ندیده بود. باورش نمیشد باغچه اینطور بی سرو سامان مانده باشد.

اشک روی گونه هاش راه میرفت و لبهاش تعریف میکرد.میگفت اتاق بوی نم میداد. میگفت مادرش روی صندلی نشسته بود ولی نمیخندید.. میگفت چشمش به در بود ولی حتی پلک نزد.
_مادر من برگشتم…
زن پرستار فقط نگاه می‌کرد. اما انگار خدایارش، تنها فرزندش را هنوز ندیده یا اصلا او را نمیشناسد. امروز خدایار عاقله مردی بزرگ است. و مادرش هنوز او را نمیشناسد.
هیچکس، حتی خودش را نمیشناسد. هنوز هم چشم براه است. تا امروز بی حرکت مانده و هرگز صدای مهربانش هنوز هم بی صداست.
آری مادرش گفته بود که غصه جدید را تاب نمی آورد اما خدایار یک دنده و لجوج بود….
پایان.

 

سید حسین سیدزاده