یک روز برفی از پشت پنجره اتاق که روبه دشت سفید شده از برف باز میشد یکهویی مردی آفریقایی نمیه عریان را دیدم که با نیزه و زبان اشاره مرا تهدید میکرد.
با وجود جثه نحیفش صدای رسا و گوش خراشی داشت. طوری که وقتی آن کلمات عجیب را پشت سر هم تکرار میکرد صدایش در تمام دشت میپیچید و پرنده های زبان بسته را از روی درختان بی برگ و بار دشت پرواز می داد.
مدام حرکات عجیبش را تکرار میکرد و به پنجره کلبه نزدیک تر میشد، فورا پرده را کشیدم و تفنگ شکاری روی دیوار را که یادگار کمال چپ چشم بود برداشتم.
اگر خطایی میکرد حتما یک گلوله توی مغزش که نه ولی توی پایش خالی میکردم.
آرام گوشهء پرده را کنار زدم و از وسط مگسک دولول شکاری براندازش کردم و فورا نشستم زیر پنجره… روی سرش یک پر زیبا و بزرگ با نخی از دم اسب بسته بود، شاهپر شاهین یا قرقی بود، شاید عقاب کوهستان؟ شاید هم کلاغ یا قرقاول اصلا چه فرقی میکند!
روی صورتش چند رنگ نامنظم با انگشت کشیده بود. گرچه به قشنگی رنگهایی که هواداران تیمهای فوتبالی موقع داربی روی صورتشان میکشند نبود اما خوب روی آن پوست سیاهش جلوه نمایی میکرد. اما چیزی که چشمان من را به خودش خیره نگه میداشت یک شال زرد عجیب که دور گردنش پیچیده بود و برایم آشنا مینمود. دوباره ایستادم و جسورانه نگاهش کردم. لرزش پاهایم هم مال سرمای شدید بود. دیدم که هنوز آنطرف پنجره ایستاده بود و از همانجا بوی دود و آتش تنش تمام کلبه را پر کرد.
از پشت پنجره خودش را به درب چوبی کلبه رساند و مثل دیوانه ها با نیزه شروع به کوبیدن در کرد. از بین چوبهای دیوار کنار در نگاهش میکردم. عجیب بود! خیلی عجیب بود که تا قبل از آن متوجه گردو خاک نشسته روی درو دیوار چوبی کلبه نشده بودم. حتی درزهای دیوار این کلبه هم مرا به یاد کمال می اندازد. وقتی اینجا بود میگفت این تنها آیفن تصویری دنیاست که بدون برق کار میکند، باهم قهوه می خوردیم و هرهر میخندیدیم.
سروصدای مرد سرخ پوست مرا از خاطرات او بیرون کشید. دوباره نگاهش میکردم که نیزه اش را روی برفها کوبید و دوزانو جلوی در روی زمین نشست. در همین حال شال زردرنگش که در واقع نعش یک مار سمی بزرگ بود از دور گردش باز شد. با دیدن سر له شده مار لعنتی و خط سبز کوتاهی که بین دو چشمش بود فورا اورا شناختم.
بی شک این بدقواره موذی، همان دراز بیرحمی است که مثل سگ حار قوزک پای کمال چپ چشم را گاز گرفت.
درست اواسط مرداد ماه تابستان گذشته. کمال با همین تفنگ شکاری کتف یک قرقاول را نشانه رفته بود تا او را برای شام شکار کند. این را خودش میگفت، منکه آنچه دقت میکردم نوک لوله تفنگ سمت دیگری بود! خلاصه قبل از اینکه ماشه را بفشارد این مار لعنتی دندانهای مثل گرازش را فرو کرد در قوزک پای کمال و کمال هم با عربده بینظیری که کشید نهتنها قرقاول، بلکه همه حیوانات دشت را فراری داد.
من هنوز هم با به خاطر آوردن این ماجرا غمگین میشوم، چرا که به خاطر یک مار موزی شام آن شب را از دست دادیم.
مرد سرخ پوست دارد در را میشکند. فورا یک پارچه سفید از روی میز برداشتم و سر تفنگ بستم تا آن را به نشانه تسلیم بالا ببرم در را باز کردم مرد سیاه هم نیزه اش را روی زمین انداخت. احتمالا فهمیده بود با یک قهرمان طرف است. گفتم باید مارت را به من بدهی، اصلا آن را از تو میخرم، ممنونم که فک گنده این لعنتی را شکستی و استخوان سرش را خرد کردی. اما من باید پوستش را بکنم و با دستان خودم تکه تکهاش کنم و از تماشای سوختنش در آتش شومینه لذت ببرم. مرد سیاه زبان مرا نمیفهمید اما متوجه خشم من از مار زرد شد. آنرا از دور گردنش باز کرد و دور تر پرتابش کرد. بعد دوید داخل کلبه و مثل قحطی زده ها شروع کرد به خوردن نانهای کنار شومینه، وقتی داشت میرفت. حالت تشکر داشت، مقداری نان هم با خودش برد و با همان زبان عجیب چیزهایی گفت که من متوجه نشدم.
پایان
سید حسین سیدزاده
احتمالا زمستان ۹۷
داستان کوتاه آبی|:سید حسین سیدزاده



3 پاسخ