داستان کوتاه | مرد اشتباهی | سید حسین سیدزاده

ناامیدی شبیه اشکی ست که آرام روی گونه‌های یتیمی میغلتد و گم میشود؛ درست همانقدر بیصدا و نفس گیر است، اما مثل سنگ آسیاب سنگین.
میتواند استخوانهای یک مرد آهنی را خرد کند و حیاتش را بستاند. یأس قدرتش کمتر‌ از مرگ نیست! انسان مایوس، بی تحرک است و بی دفاع. وقتی کسی امیدش کشته شد، دیگر سوسوی هیچ چراغی در دل شب امیدوارش نمیکند، دیگر سگ حار هیچ چشم شهلایی دلش را نمیبرد و دیگر آزاد شدن از هیچ قفسی شوق پرواز را در رگهای خسته اش جاری نمیکند.
خسرو مرد میانسالی که سالها آرزو داشت خودش را آنطرف دیوار ببیند، امروز خودش را در حضور تحقق آن آرزوی محال یافت اما ادعا میکرد که علت آن شوق را نمی‌داند. میگفت با خاطر نمیاورم چرا آرزو ميکردم که آنطرف باشم. نه خوشحالی میکرد و نه لبخندی حتی برای حفظ ظاهر روی لبش نبود. درب آهنی بزرگ که پشت سرش بسته شد خوشحال تر از دیروز و ماه قبل و سال قبل نبود. دست لرزانش را روی چشم و ابروی هندویش سایه کرد تا نگاهی به آسمان بیاندازد. به ریشهای درهم و بلندش را ناخن کشید و دستی به صورت تیره رنگش مالید. جاده‌ بی انتهایی را که زیر پایش بود با چشم متر کرد، کمی جلوتر انتهای دیوار بلند یک جوجه کبوتر را دید که از ارتفاع افتاده بود گوشه دیوار کز کرده بود اما انگار از سرمای عصر پاییز باکی نداشت. قبل از اینکه کوله پشتی اش را روی دوشش آویزان کند یک کاغذ دست نویس از آن بیرون کشید و در دستش مچاله کرد به مسیر ادامه داد.
سروان احمدی سفارش کرده بود که کاغذ را گم نکند چونکه این آدرس خانه خانجون است. و گفته بود: “ظاهرا تو بجز خانجون کسی را نداری طفلک”
چند قدم جلوتر کاغذ از دستش افتاد، و باد بردش. کاغذ را وسط خیابان از باد پس گرفت و بعد بع راهش ادامه داد.
انسان آزاد به رفتن محکوم است. ماندن در جایی که متعلق به او نیست از جاری روحش مرداب میسازد و ساقه بزرگ شدنش را میخشکاند. چند قدم که رفت برگشت پشت سرش را نگاه کرد، نه چشم انتظار کسی بود و نه کسی منتظر دیدنش. پس باید میرفت. کوله روی دوشش سنگینی میکرد و لباسی که به تنش گریه میکرد هنوز بوی تنباکو میداد. این را از نفس عمیقی که کشید دستگیرش شد. این بو یادگار آن روزهایی بود در یک قهوه‌خانه فکسنی ته کوچه شاپور زیر بازارچه کار میکرد و مزد دل بی باکش کسب و کار پر رونقی بهم زده بود. آنروزها خسرو روبراه بود اما سربراه نه. مردم عادی به ندرت آنجا رفت و آمد میکردند بنابراین قهوه‌خانه محل خوبی برای ردوبدل کردن مواد مخدر بود و پاتوق امنی برای خلافکارهای شهر به حساب می‌آمد.

با این که نصب دکه پلیس در ابتدای بازارچه به معنای انحلال پاتوق آنها بود اما خسرو همچنان سنگر را حفظ کرد تا بلاخره دستگیر شد. اینها را زیر تخت موقع چای خوردن جواد هیتلر برایش تعریف میکرد. بعد نگاهی به این طرف و آنطرف میکرد و سبیل‌های کوتاهش را به گوش خسرو می‌چسباند و میگفت:
خسرو خوب نقش بازی میکنی. همین فرمون و برو درسته. بعد خسرو بلند میشد و روی تختش لم میداد و پتو را روی سرش میکشید و بدون اینکه حرفی بزند مثل خارپشتی که در محاصره روباه باشد در خودش فرو میرفت.
درست مثل همین حالا که یک راننده درشت هیکل پشت سرش بوق کشید و فریاد زد:
“گمشو تو پیاده رو مردک مفنگی.. من پول اضافی ندارم ندارم دیه تورو بدم….”

خسرو مثل یک مقصر حرف راننده را نشنیده گرفت و رفت. در راه سایه را تماشا میکرد که چطور روی دیوار شهر آفتاب را میبلعد و بالا میرود.

به خانه خانجون که رسید عکس ماه توی جوی وسط کوچه میرقصید و باد با چند برگ زرد از بالای درخت به پیشوازش آمدند….
در را چند بار کوبید و بی اینکه شکیبایی کند دوباره در را کوبید و زنگ زد. اما همین که یک زن را از پشت آیفن شنید فورا از محل دور شد. همیشه ندانستن و نفهمیدن برابر ترس است و ترس برای کسی که میترسد راهی جز گریختن ندارد‌. انسانی که ترسیده گریختن را به ماندن ترجیح می‌دهد حتی اگر نداند به کجا میگریزد‌.

چند ساعت بعد نیمه‌های شب وقتی خسرو روی نیمکت پارک در خودش گم شده بود پلیس از راه رسید و دیوار تنهایی اش را فرو ریخت. و او را به رگبار سوالات تکراری بست، سرباز جوانی که همراه مرد نظامی بود چشمهایش را تنگ کرد و به دقت به خسرو که مثل نهال سست یک درخت نیمه جان روی نیمکت نشسته بود نگاه کرد. بعد از شدت تعجب چشمهایش درشت شد و انگار که خبر آغاز جنگ به گوشش خورده باشد هراسان شد و در گوش مرد نظامی چند جمله زمزمه کرد….
ادامه دارد..

سید حسین سیدزاده

 

 

 

 

شاید این داستان‌ها را بپسندید:

داستان کوتاه|سرخپوست در برف|سید حسین سیدزاده

شکست عشقی در اولین تماس|داستان کوتاه|سید حسين سیدزاده

داستان کوتاه آبی|:سید حسین سیدزاده

 

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

آخرین نظرات:

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط