داستان کوتاه حلزون |سید حسین سیدزاده

برگهای پیچک سفید مشرف به دریا چه هنوز از حمام باران خیس بود،
باد آخرین قطره های آب را که از برگهایش چکاند منتظر آفتاب اول صبح شد تا زیر نور آن برگها و گلبرگهای شفیدش را گرم کند. اما انگار با وجود مه کمرنگ در منطقه دریاچه خبری از آفتاب نبود.

مه انقدر وسیع بود که در این سمت جاده تمام دریاچه را پوشانده بود و تمام طول جاده پشت سر پیچک را تار کرده بود. حتی روستای آن طرف جاده با تمام خانه‌باغهای سرسبزش در مه فرو رفته بود.

پیچک سفید کنار دریاچه و نزدیک جاده روییده بود. جاده‌ای که یک متر از سطح دریاچه و محل زندگی پیچک بالاتر بود و مثل یک خط صاف دریاچه را از روستای آنطرف جدا میکرد.

پیچک حالا دیگر بعد از سالها انتظار به قدری رشد کرده بود که بتواند کف ناهمواره جاده قدیمی و روستای آن طرف آن را ببیند و از زیبایی های آن برای دوستانش تعریف کند.

پیچک سفید، بین جاده و دریاچه تنها نبود و همراه چند حلزون کوچک زندگی میکرد.
این حلزون‌ها تنها بازماندگان جمعیت عظیم حلزونها بودند که سال گذشته موقع مهاجرت پرندگان حلزون خوار توانسته بودند جان سالم به در ببرند.
آنها این زنده ماندن را مدیون فاصله تنگ بین یک تخته سنگ نمور و دیواره جاده بودند.

میزان صمیمیت پیچک سفید با حلزونها انقدر زیاد بود که اجازه داشت توی محرمانه ترین جلساتشان شرکت کند.
حتی جلسه فوق سری و فوری آنها که با چند ضرب العجل برقرار شده بود و اکنون در حال برگزاری بود!

این جلسه یک سال قبل، بلافاصله بعد از حمله فلامینگوهای مهاجر حلزون خوار به جمعیت آنها تشکیل شده بود اما هنوز به نتیجه نرسیده بود.
به گفته‌ی دلفین‌های مهربان، آنها فقط یک طلوع خورشید با بازگشت فلامینگوهای مهاجر فاصله داشتند!

این نشست انقدر برای حلزونها حیاتی و مهم بود که در مدت این یک سال به هیچ کار دیگری جز آن نپرداختند و حتی برای خوردن غذا جلسه را ترک نکردند…

کج مهره مخالف ترین عضو گروه بود که از همان ابتدا با برگزاری این جلسه مخالفت داشت و آن را بیهوده میدانست،

او تمام مدت این یکسال را روی برگ پیچک سفید نشسته بود و از بالا به دو حلزون دیگر که در فاصله بین دیوار جاده و تخته سنگ نمناک چسبیده به آن ساکن بودند نگاه میکرد.

در مقابل تیزپا یکی از سه حلزون حاضر و مسر ترین عضو برای پیدا کردن یک راه حل بود.

تیزپا گفت:
من فورا از اینجا میروم، دوست ندارم مثل بقیه قبیله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ام خوراک فلامینگوها بشوم…

او این جمله را در جواب “بلند چشم” گفت که دیروز ظهر با گریه گفته بود سرنوشت همه حلزونها له شدن بین منقارهای گنده اون پرندگان پا دراز است.

 

“بلندچشم” با یک چشم نگاهی به خورشید انداخت که حالا دیگر در وسط آسمان بود اما چشم دیگرش را از صورت مصمم تیزپا برنداشت و گفت:
_برای رفتن به اندازه کافی زمان نداریم تیزپا!؟

کج مهره گفت:
_از اینجا تا آنطرف جاده بیشتر از ده متر راه هست، یعنی باید دوازده ساعت بدون توقف توی راه باشیم. و بیست دقیقه بعد ادامه داد:

همه ما باههم در تمام طول عمرمان اینهمه راه نرفته ایم.!

تیزپا گفت من میروم، همین حالا و فردا صبح در باغچه‌های آن طرف جاده خواهم بود….
و بعد شروع کرد به بالا رفتن از دیواره لب جاده،

بلند چشم گفت هفتاد سال پیش جد بزرگ میخواست از این جاده عبور کند که زیر سم اسب….

نیم ساعت بعد کج مهره چشمش را به طرف بلند چشم چرخاند و از روی برگ پیچک نیشخندی زدو گفت:
_چه توقعی دارید؟ ما حلزون‌ها به دنیا آمدیم برای نابود شدن، نه در برابر انسانها ازخود دفاعی داریم و نه در مقابل پرندگان، ما حتی جلو نور خورشید به راحتی از بین می‌رویم…

بلند چشم گفت: نمیخوام بمیرم نمیخوام بمیرم…

تیزپا، به اندازه قد خودش از دیواره جاده بالا رفته بود، با یکی چشمهاش به کج مهره و با آن یکی نگاهی به بلند چشم انداخت و گفت:
_جای این حرف‌ها حرکت کنید…

پیچک سفید از کج مهره که روی برگش نشسته بود پرسید:
_به نظر تو زندگی در خانه‌های آن طرف جاده بهتر نیست‌؟ هم باغچه‌های پر گیاهی دارند و هم پرندگان نمیتوانند وارد آن خانه ها بشوند…

کج‌مهره گفت:
_پیچک! ما حلزون هستیم نه اسبهای تند روی مسابقه. تی کردن این مسافت تا آنطرف جاده یک عمر زمان لازم دارد‌

تیزپا گفت:
حق با پیچک است ، اینجا ماندن یعنی طعمه پرندگان شدن…
بلند چشم هم اما حرف کج مهره را تایید کرد که در جواب تیزپا گفته بود از جاده رد شدن هم یعنی مردن.

تیزپا گفت:
ترجیح میدهم به سمت امیدواری حرکت کنم، تا اینکه روی یک برگ بنشینم و برای حجوم پرندگان لحظه‌ها را شمارش کنم!

وقتی این را گفت یکی از چشمهاش از سمت کج مهره چرخید بود روی صورت پیچک!

کج مهره گفت:
_شما میتوانید از ترس دشمنی که هنوز نیامده فرار کنید و دوتایی باهم توی اون جاده خودکشی کنید، اما من همینجا هستم، اینطوری لااقل یک روز بیشتر زنده میمانم…

تیزپا گفت:
_قبول دارم که ما کُند و ضعیف هستیم، اما معنی آن هرچه که باشد، نابودی
نیست!

بلند چشم گفت: من هم با تیزپا میرویم، توهم اینجا نمان کج مهره؟

کج مهره چشمهایش را به سمت دریاچه برگرداند و گفت:
_شما با تمام سرعتی که دارید فرار کنید، برای من هیچ فرقی ندارد که اینجا طعمه پرنده شوم یا در جاده زیر چرخ ماشینها و کالسکه‌ها نابود شوم و یا آن طرف جاده به دست بچه‌های انسانها تکه تکه شوم .من نمی‌ترسم

تیزپا گفت: ولی من فکر میکنم تو ترسیدی کج مهره! تو میترسی …

تو از خودت میترسی کج مهره، از حلزون بودن! این ترس از حلزون بودن هست که  تو را نابودت میکند، نه صید شدن…

پیچک از سکوت کج مهره استفاده کرد و گفت تیزپا همین خط و مستقیم برو، چند تا چاله توی جاده هست که میتونی برای استراحت ازش استفاده کنی..‌. .

 

 

ادامه دارد….

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

آخرین نظرات:

4 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط