
سایهای برای دعوت |داستانک| حسین سیدزاده
سایهای برای دعوت آدمها شبیه هماند؛ مگر آنهایی که چشمهایشان فرق دارد. بعضی چشمها سرد و بیروحاند؛ مثل چشمهای مجسمهی گچی روی میز کافهام که

سایهای برای دعوت آدمها شبیه هماند؛ مگر آنهایی که چشمهایشان فرق دارد. بعضی چشمها سرد و بیروحاند؛ مثل چشمهای مجسمهی گچی روی میز کافهام که
لطفا به من لطف نکن! ما اولین و آخرین خانوادهای در شهرمان بودیم که در کوچهها گُل میکاشتیم. آن موقع من ۱۶-۱۷ ساله بودم.
مغازه عروسک فروشی وسط یک شهر بازی بزرگ، زیر آبشار بلند، کنار دکه بستنی فروشی ، یک مغازه عروسک فروشی بزرگ هست با سقف بلند
پس شادی کجاس؟ بعد از رعدی که سکوت خانه را شکست، صدایی جز چیدن ظروف شام روی میز غذا به گوش نمیرسید. پروانه، یک
به خاطر تو میخواستند ما را اعدام کنند. خواب دیدم. در خوابم سه نفر بودیم. هر سه ترسیده بودیم. یکی مان سیگار خواست.
آخرین کله گنده. من یک کله گنده هستم، البته نه از آن کله گندها که خرشان میرود! من اصلا خر ندارم که برود. هر وقت

یک قطره باران روز یکشنبه هفته آینده درست یکسال است که من با مردی آشنا شده ام که مرا با دنیای
ناامیدی شبیه اشکی ست که آرام روی گونههای یتیمی میغلتد و گم میشود؛ درست همانقدر بیصدا و نفس گیر است، اما مثل سنگ آسیاب سنگین.

یک روز برفی از پشت پنجره اتاق که روبه دشت سفید شده از برف باز میشد یکهویی مردی آفریقایی نمیه عریان را دیدم که با
بچهها دورش حلقه زده بودند تا بالا رفتنش را تماشا کنند. چون فقط همین یک بار را حق بالا رفتن داشت. کبریت را کشیدم و