ساعت عمر|داستان کوتاه|سید حسين سیدزاده

ساعت عمر

.

مردی تمام عمرش را جستجو کرد. او سالها زحمت کشید که ((ساعت عمر)) را پیدا کند. افسانه های زیادی درباره ساعت عمر می گفتند. بعضی معتقد بودند ساعت کوچکی با عقربه های طلاست که حرکت عقربه هایش صدایی شبیه افتادن سکه بر روی شیشه می دهد. برخی هم آن را افسانه می دانستند. اما بسیاری از مردم ساعت عمر را دستگاهی می دانستند که می تواند مثل اجاق کیک پزی کودک را پیر و یا هندوانه رسیده را تبدیل به دانه ای کوچک کند.

مرد مهاجر تمام عمرش جستجو کرد. یکروز جمعه عصر به طور اتفاقی ساعت بزرگ عمر را در یک شهر کوچک دور افتاده پیدا کرد‌. آنهم در یک محله خلوت داخل سمساری قدیمی و خاک آلود. ساعت بزرگ و عجیبی بود..

دقیقا شبیه همان نقاشی های قدیمی که باجناقش به او داده بود. بدنه‌ی سیاه و سنگینی داشت و شبیه به یک کمد ساخته شده از زغال بود. داخلش به اندازه پنهان کردن دو یا سه بره نیمه درشت، فضای خالی داشت. مرد نگاهی به ساعت جیبی‌اش انداخت. عقربه‌ها ساعت شش و بیست دقیقه را نشان میدادند. او وقتی دید ساعت کهنه و قدیمی دقیقا زمان را درست نشان میدهد بسیار متعجب شد. تعجب او به این دليل نبود که ساعت فرسوده تنظیم و دقیق کار میکند یا هر شماره آن رنگی متفاوت از شماره های دیگر دارد!

بلکه به این دلیل چشنهایش گرد شد که ساعت، روی صفحه مربعی نقره‌ای رنگش به جای دوازده شماره سیزده شماره داشت.

با این حال باید مطمئن میشد که این همان ساعت عمر واقعی معروف و مرموز است. ابتدا گوشه چشمی به پیرمرد سمسار انداخت که که بی تفاوت به مرد مهاجر، مشغول گردگیری یک کتاب کهنه قدیمی با چند پر طاووس بود که آنها را با نخ ابریشمی سفید رنگی به هم بسته بود. کتاب را روی میز چوبی بین یک گرامافون و یک سماور مسی دست ساز جایش داده بود.

کوتاه و گذرا اجناس مغازه را نگاه کرد. صندلی ها و آینه های جدید و قدیمی دور مغازه، لوسترها، چراغها و فانوسهای نفتی که از سقف آویزان بودند و تمام وسائل ریزو درشتی که نامنظم و شلخته توی مغازه چیده بودند را برانداز کرد. مرد با این کار می‌خواست وقت کمی بخرد برای آرام شدن شوکی که از پیدا کردن ساعت عمر بر روحش چیره شده بود. نفس عمیقی کشید، گلویش خشک شده بود یک قدم به ساعت نزدیک تر شد اما پاهایش دیگر مثل قبل استوار نبود.

مدام کف پایش را روی زمین میکوبید. ناخن‌هاش در نوک انگشتانش مثل سربازان خط مقدم با هم در حال جنگ بودند و هر انگشت سعی میکرد ناخن انگشت دیگر را بخراشد، چهره اش را در هم کشیده بود و ضربان قلبش مثل اسب مسابقه تند شده بود. نفس نفس میزد. روی چین و چروکهای ایجاد شده روی پیشانی‌اش چند قطره عرق سرد میلغزید. همچنان محو تماشای ساعت بزرگ شده بود.

به ساعت نگاه دقیق تری انداخت. عقربه ‌هایش شبیه شمشیر یا خنجر طلایی بود. مرد روی آنها وقتی دقت کرد انگار با دو چشم متعجب یا عصبانی به او خیره شده بودند. عقربه ثانیه شمارش صدای افتادن سکه طلا روی میز شیشه‌ای میداد، درست همانطور که مرد مهاجر شنیده بود، مرد با شنیدن صدای عقربه دقیقه شمار که صدای تبر زدن به تنهء درخت بلوط قدیمی در وسط کوهپایه های شمال را داشت یکه خورد و با دستی که روی شانه اش نشست طوری از جای پرید که چند قدم آنطرف تر به شدت به بخاری نفتی برخورد کرد. ناخواسته آن را به سمت بوفه شیشه‌ای که درون آن چند گلدان بلوری و چند کوزه گلِی بود هل داد، مرد و بخاری نفتی به شدت با بوفه برخورد کردند، بوفه شیشه ای تکان شدیدی خورد و صدای بلندی تولید کرد، سپس دو پایه جلوی آن از روی زمین بلند شد، به حالت افتادن سمت عقب رفت و دوباره برگشت سر جایش ایستاد. درست مثل روز اول سر جایش ایستاد ‌و نگاه کرد که چگونه مرد نفس حبس شده‌اش را با یک فوت آزاد کردو به پیرمرد گفت: معذرت میخوام ، من آدم ترسویی نیستم فقط محو این ساعت بزرگ شده بودم….

 

۳۰  دقیقه بعد مرد تمام سوالاتی که سالها در مورد ساعت عمر در ذهنش جمع کرده بود را را از فروشنده پرسیده بود و ساعت را به مبلغ زیادی از پیرمرد سمار خریده بود. مبلغی هنگفت که باید به خاطر آن تمام اموال خود را می‌فروخت. بعد فورا از مغازه خارج شد تا حداکثر سه شب بعد با مبلغ توافق شده به مغازه‌ سمساری برگدد.

از مرد مهاجر دو شب خبری نشد اما شب سوم طبق قرار در نیمه شب با تمام پولها و همانطور که پیرمرد سمسار خواسته بود بدون این که کسی از ماجرا بویی ببرد در سمساری حاضر شد. سمسار فورا درب ساعت را باز کرد و از مرد خواست که داخل شود و دنیای شگفت انگیز ساعت را با چشمان خودش از نزدیک ببیند. سپس به او گفت میتواند برای اطمینان بیشتر پولها را با خودش داخل ساعت ببرد، به ابن شرط که وقتی از ساعت بیرون آمد و از عملکرد ساعت راضی بود حتما باید پول آن را بپردازد بدون حتی یک سکه کمتر…

مرد با خوشحالی داخل شد و سمسار درب ساعت را محکم بست. سپس در حالی که برای مرد مهاجر آرزوی موفقیت می‌کرد، چراغهارا خاموش کرد،  مغازه را بست و به خانه رفت.

دو روز بعد نزدیک ظهر یکشنبه پلیس به مغازه سمسار آمد و پرسید: بازهم برای چندمین بار در کانال انتهای خیابان یک جسد پیدا شده، شما این اطراف مورد مشکوکی ندیدید؟

پیرمردسمسار در حال گردگیری یک یخچال کوچک سیاه رنگ بود که برایش درب محکمی شبیه گاو صندوق ساخته بودند و دیوارهء طرف چپ آن یک ساعت بزرگ چهارگوش با شماره‌های رنگی داشت.

به زحمت سمت پلیس برگشت و با صدایی خسته و لرزان گفت: مدتهاست در این خیابان پرنده پر نمیزند سرکار، اگرهم بزند چشم کم سوی من چه چیزی را میتواند ببیند؟
با این حال اگر متوجه موضوع مشکوکی شدم حتما با شما درمیان خواهم گذاشت.

پایان

 

 

شاید داستانهای زیر را بپسندید:

؟

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

آخرین نظرات:

3 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط