۰نامههای من به فرزندم
فرزند عزیزم،
میخواهم برایت از حقیقتی بگویم که در روزهای اندوه به کار میآید. غم، میهمانی ناخوانده است؛ اگر در را به رویش ببندی، سایهاش از پنجره به درون میخزد. اما اگر بگذاری وارد شود و با او بنشینی، رازهایش را آشکار میکند و سبک میشود. هیچ احساسی دشمن تو نیست، حتی اندوه؛ همه پیامآورند. اندوه میآید تا به تو یادآوری کند که هنوز دل داری، هنوز میتوانی عمیق حس کنی.
زندگی هنرِ تبدیل زخم به دانایی است. هر بار که غمگین میشوی، فرصتی است برای شناختن خودت. اگر از آن بگریزی، چیزی نمیآموزی؛ اما اگر در آینهی غم نگاه کنی، خودِ تازهای را خواهی دید.
به یاد آور که آتش برای ابراهیم دیگر آتش نبود؛ چون نگاهش به حقیقت بود، نه به ظاهر. وقتی دل به حقیقت بسپاری، حتی شعلهها هم به گلستان بدل میشوند. غم نیز چنین است؛ اگر به ظاهرش نگاه کنی، میسوزاند، اما اگر به باطنش بنگری، تو را به آرامش و دانایی میرساند.
غمگین شدن نشانهی ایمان نداشتن به خدای تواناست. هرکس که شاد نیست، در حقیقت هنوز به توانایی بیپایان خداوند اعتماد نکرده است. شادی، میوهی ایمان است؛ همانطور که درخت سالم بیهیچ تلاشی شکوفه میدهد، دلِ مؤمن نیز بیهیچ تکلّف شادی میآفریند. شادی، عبادتی خاموش است؛ کسی که شاد است، در واقع دارد به جهان میگوید: من به خدایم اعتماد دارم.
فرزندم، این سخنان را برایت نوشتم تا بدانی اندوه دشمن تو نیست، بلکه پلی است به سوی ایمان و آرامش. هرگاه غم بر تو سایه انداخت، چراغ اعتماد به خدا را روشن کن؛ آنگاه خواهی دید که تاریکی خود به خود کنار میرود و جای خود را به گلستانی از نور و شادی میدهد.
با مهر و امید،



آخرین نظرات: