داستان کوتاه حلزون |سید حسین سیدزاده
برگهای پیچک سفید مشرف به دریا چه هنوز از حمام باران خیس بود، باد آخرین قطره های آب را که از برگهایش چکاند منتظر آفتاب
برگهای پیچک سفید مشرف به دریا چه هنوز از حمام باران خیس بود، باد آخرین قطره های آب را که از برگهایش چکاند منتظر آفتاب

دوره گرد خدایار مرد چاق هنرمندی است که آکاردئون مینوازد، شاید پنجاه ساله باشد. چشمهایش شبیه چشمهای اردک تورفتهاند و وقتی میخندد، میفهمی دندانهای
من به اندازه پیراهنش نبودم ولی او پیراهن من بود. من را پناه می داد. کابوسهای من از جایی شروع شد که او که بزرگتر
ساعت عمر . مردی تمام عمرش را جستجو کرد. او سالها زحمت کشید که ((ساعت عمر)) را پیدا کند. افسانه های زیادی درباره ساعت عمر
شکست عشقی در اولین تماس! من شبیه همان عکس، توی آلبوم خانوادگی هستم. این را پدرو مادرم میگفتند. آنقدر گفتند که خودم هم باور
خلاصه داستان ارمغان مغان داستان تصویرگر عشق یک ذوج جوان و فقیر است که خانهی عشقشان در طبقه دوم آپارتمانی کوچک در نیویورک بنا شده

قصه از صبحی شروع شد که قوری چای به جای جوشاندن آب، عطر ترشیدگی کهنهای به خود گرفت. پدر چای را که چشید، عینک از