از دست معنا سرم درد میرود. ابرها در آستنهای ساعت ماهی را از پنجره هفتم شکستند. من شیشهها را در تنهایی خوابیدم و در عمق بیداری سرم از اینهمه کلمه قرمز میشود. درست مثل انبردست، یکی بالا یکی بیدار. و من کلافگی بعد از بیهوشی را میخرم تا به سایهبان شب ببندم و هیچکس هم این زد و بند را نمیشنود اما همان هیچکس بین آب و آتش میدود تا پایان.


آخرین نظرات: