- کاش پیشم مانده بودی. مثل همین بچهگربهی طلایی که دنیایش به اندازه باغچه گوشه حیاط کوچک است. امروز هم یک ظرف شیر برایش بردم. دوید سمتم. شبیه توله ببر بود. اما چشمهایش شبیه چشمهای تو بود. چشمهای تو هم بیقرار بود. و مرد مسافر را از قطار جا مانده میکرد. مثل آنروزی که در ایستگاه منتظر بودم و باران سیل شده بود! صدای سوت قطار که در باران پیچید تو هم با چتر خیس رسیدی تا مسافرت را تحویل بگیری…. .
به اشتراک بگذارید
آخرین نظرات: