داستان کوتاه به خاطر تو| سید حسین سیدزاده
به خاطر تو میخواستند ما را اعدام کنند. خواب دیدم. در خوابم سه نفر بودیم. هر سه ترسیده بودیم. یکی مان سیگار خواست.
به خاطر تو میخواستند ما را اعدام کنند. خواب دیدم. در خوابم سه نفر بودیم. هر سه ترسیده بودیم. یکی مان سیگار خواست.
آخرین کله گنده. من یک کله گنده هستم، البته نه از آن کله گندها که خرشان میرود! من اصلا خر ندارم که برود. هر وقت
حدود ساعت دو بامداد، اهورا در پنجره اتاق را باز کرد تا قرصهای آرامبخشی را که دو سال است استفاده میکند، از بالای برج به

یک قطره باران روز یکشنبه هفته آینده درست یکسال است که من با مردی آشنا شده ام که مرا با دنیای
ناامیدی شبیه اشکی ست که آرام روی گونههای یتیمی میغلتد و گم میشود؛ درست همانقدر بیصدا و نفس گیر است، اما مثل سنگ آسیاب سنگین.

یک روز برفی از پشت پنجره اتاق که روبه دشت سفید شده از برف باز میشد یکهویی مردی آفریقایی نمیه عریان را دیدم که با
بچهها دورش حلقه زده بودند تا بالا رفتنش را تماشا کنند. چون فقط همین یک بار را حق بالا رفتن داشت. کبریت را کشیدم و
برگهای پیچک سفید مشرف به دریا چه هنوز از حمام باران خیس بود، باد آخرین قطره های آب را که از برگهایش چکاند منتظر آفتاب

دوره گرد خدایار مرد چاق هنرمندی است که آکاردئون مینوازد، شاید پنجاه ساله باشد. چشمهایش شبیه چشمهای اردک تورفتهاند و وقتی میخندد، میفهمی دندانهای
من به اندازه پیراهنش نبودم ولی او پیراهن من بود. من را پناه می داد. کابوسهای من از جایی شروع شد که او که بزرگتر