آخرین کله گنده.

من یک کله گنده هستم، البته نه از آن کله گندها که خرشان میرود! من اصلا خر ندارم که برود. هر وقت که موضوعی ذهنم را درگیر میکند، سر و کله‌ام شروع میکند به بزرگ شدن. آن‌قدر بزرگ میشود که دیگران مثل درخت خشک ماتشان می‌رود یا مثل بره گرگ دیده از ترس زهره ترک میشوند. البته این موضوع برای خود من هم ترسناک است. چون بارها به خاطر این کله بزرگ به دردسر افتادم.
و قتی سرم بزرگ میشود، من میشوم یک جوان سی ساله با وزن هشتاد کیلو و قدی متغیر حدود دومتر و بیست سانت. در شرایط عادی سی سانت کوتاه تر میشوم. یعنی کله ام کوچکتر میشود. این روزها شرایط عادی برای من دقیقا همان شرایطی ست که برای دیگران غیر عادی به نظر می‌رسد. من با حالتی که کله‌ام دوبرابر شده و روی بدنم سنگینی میکند راحتم و اخت شده‌ ام. همانطور که دیگران با بزرگ نشدن سرشان راحت هستند!

سالهاست که دیگر به این وضع عادت کردم چون بیشتر اوقاتم را در حال فکر کردن به موضوعات مختلف هستم. من که نمیتوانم فکر نکنم، اگر فکر نکنم و از کنار موضوعات به سادگی بگذرم پس دیگر فرقی با یک آفتاب پرست نخواهم داشت. پانزده سال پیش به خاطر اینکه دیگران با ما کله گنده ها مشکل دارند از وحید کالباس، ساندویچی نزدیک محل خواهش کردم چند دست از آن لباسهای خرگوشی با سر بزرگ برایم تهیه کند. هرچه باشد مردم با یک انسان در لباس خرگوش یا خروس راحت ترند تا یک انسان با سر بزرگ.

یادم هست اولین باری که کله ام بزرگ شد،خودم از همه دیرتر متوجه شدم. کلاس سوم دبستان بودم زنگ تفریح را داخل کلاس نشسته بودم و به حرفهای دیشب دایی جان دکتر فکر میکردم. دایی جان خدابیامرز آن‌وقت‌ها میگفت هر کسی استعداد منحصر بفرد خود را دارد که باید آن را بیابد و گسترش دهد. من آنروز در کلاس نشسته بودم و فکر میکردم اگر حرفهای دایی جان درست باشد و هرکس استعداد خاص خودش را داشته باشد، پس چرا همه ما باید در مدرسه مثل هم فکر کنیم؟ کتابهای یکجور بخوانیم؟ و کارهایی را که دوست نداریم انجام دهیم؟ در همین فکرها بودم که زنگ خورد و بچه ها وارد کلاس شدند. اما هر کدام جیغ کشیدند و به یک طرف فرار کردند. منهم که از همه جا بیخبر بودم مثل موشی که از چنگ گربه فرار میکند به سمت در دویدم. اما سرم آنقدر بزرگ شده بود که لای در گیر کرد و نتوانستم جلوتر بروم. اول فکر کردم یک غول سرم را از دوطرف گرفته و میخوااد مرا ببلعد. شروع کردم به فریاد زدن و کمک خواستن. بعد که مدیر، معلم‌ها و ناظم بچه ها را کنار زدند و جلو آمدند کم کم فهیدم این خود من هستم که باعث ترسیدن همه شدم.

مدتی بعد دیگر بچه ها و خود من با این موضوع کنار آمدیم. البته به طور قطعی، سازش ما اینطور بود که این ترس تبدیل شده بود به یک نوع احساس کراهت بین من و بچه ها، در واقع مشکل از من بود که نمیتوانستم با آنها ارتباط برقرار کنم. از همان اول هم از آدمهایی که موقع فکر کردن هیچ تغییری درشان پیدا نمی‌شود چندشم میشد.

چند ماه بعد وقتی دغدغه‌های ذهنی من در مدرسه بیشتر شد سرم بیشتر بزرگ میشد. آنقدر که دیگر از در مدرسه نمیتوانستم داخل شوم. همین شد که آنها مجبور به اخراج من از مدرسه شدند. مادرم اما نگران نبود, میگفت تو شاید آخرین کله گنده دنیا باشی ولی قطعا اولین آنها نیستی. میگفت بلاخره توی دنیا مدرسه‌ای باید برای کله گنده ها ساخته باشند!

مادرم درست میگفت، مدرسه کله گندها در فرنگ بود اما من به خاطر سر بزرگم نتوانستم از گیت فرودگاه رد شوم. این شد که اینجا ماندم و به لباس خرگوشی پناه بردم. این روزها سرم به گندگی قبل نمیشود، سعی میکنم بیشتر در اتاقم بمانم و کتاب بخوانم تا اسباب ناراحتی مردم نشوم. برای شغلم هم همین لباس خرگوش خوب است. جلو یک پیتزا فروشی می ایستم و خرج کتاب و خوراکم را در میاورم.

شاید یکروز در همینجا اجتماعی برای کله گنده ها بسازم.

 

 

تمام