وقتی مغرور میشویم چشمهایمان خیلی از چیزها را نمیبیند و گوشهایمان بسیاری از حرفها را نمیشنود.
ما با پز دادان و بد رفتاری هرروز تنها و تنهاتر شدیم.
با هیچکس سازش نداشتیم و انعطاف پذیری برای ما به منزله شکست بود.
همیشه از دیگران طلبکار بودیم و فقط خودمان را قبول داشتیم….
آری ما دچار بیماری غرور بودیم.
همیشه در هر جمعی میبایست در راس بودیم و همه از نظرات ما پیروی میکردند.
شعلههای غرور، زندگی، کسب و کار و روابط ما را به آتش میکشید. اما ما همچنان با افتخار به مغرور بودن خود دلخوش بودیم.
ما در ظاهر خودمان را بیشتر از هرکسی قبول داشتیم اما حقیقت چیز دیگری بود:
ما در واقع ضعفها و ترسهای خود را پشت غرورمان پنهان میکردیم.
مدام سعی میکردیم با بزرگنمایی، ناکارآمدی و حقارت خود را از دید دیگران مخفی کنیم، اما خودمان از واقعیت خودمان رنج میبردیم.
مطمئنا اگر ما از عزت نفس کافی برخوردار بودیم و احساس خودکمبینی نمیکردیم، نیازی به تعریف و تمجید غیر واقعی در خودمان نمیدیدیم.
در جهالت و نادانی ما همین بس که فکر میکردیم از همه بالاتریم و به داشته های محدود یا زودگذرمان میبالیدیم.
ما بیظرفیت بودیم. به محض دست یافتن به کوچکترین موقیعت یا موفقیت خودمان را گم میکردیم و مغرور میشدیم.
بارها و بارها به خاطر غرور جدل های بیخود به راه انداختیم.
بارها موقعیتهای خوب را از دست دادیم و شانس موفقیت را به دیگری دادیم.
اما امروز به یاری خداوند و نیروی تواضع، تنها به خود واقعی مان بسنده کرده و درباره ارزشهای حقیقی فکر خواهیم کرد.
شاید این مطلب برای شما مفید باشد:



2 پاسخ