همه ما در قصر دلمان عشقی نا آشکار داشتیم. درست مثل آتش زیر خاکستر. عشقی از جنس قلم و کاغذ، وبسایت و محتوا و امثال آن. عشقی که آماده شعلهور شدن بود،
عشق و قلم و ایدهای که برای تبادل نشدن دو رکن اساسی داشت:
اول: میخواست طوری رشد کند که مصرف کننده و کپی کار نباشد.
دوم: باید یاد میگرفت در چه زمینه ای رشد کند و چگونه توسعه پیدا کند که سرزمین سبزخلاقیتش تبدیل به مرداب نشود.
اما چگونه؟
چطور؟
چهوقت؟
پاسخ این چند سوال به ظاهر ساده، ما را سر در گم کرده بود. سالها آتش بیرمق این عشق، زیر خاکستر “ندانستن” و “بلد نبودن” مدفون بود. اما بلاخره کسی را یافتیم که برای همه آن چگونه ها و چطورها جواب داشت. پاسخش را یک نفر خوب میدانست. و آن یک نفر کسی جز شاهین بلند پرواز آسمان محتوا نبود. شعلهور کردن آن آتش زیر خاکستر را و راه را او خوب بلد بود و میتوانست از سردرگمی نجاتمان دهد.
من این را وقتی فهمیدم که در دوره سی روزه ایشان شرکت کردم. امروز هشت ماه از آن دوره سی روزه میگذرد. آن سی روز هنوز برای ما تمام نشده و همچنان ادامه دارد. ما به برکت آن دوره نه تنها هنوز درگیر و در چالش تولید محتوا هستیم، بلکه بیش از پیش در هزارتوی تولید محتوا قلم (یا کیبورد) میفرساییم.
سعید قائدی زحمت طراحی سایتها را کشید و عشق آغاز شد…
نوشتن در سایت تجربه ای ست بی نظیر. نوشتن توی سایت مثل آدم را خنک میکند. مثل نسیم در ظهر تابستان.
پیمودن این مسیر آسان نیست، اما میچسبد، مثل مرهم روی زخم. مثل پیدا شدن آرامش است و التیام بعد از درد.
شرکت در آن دوره بی پایان، آغاز نوشتن من در سایت و شروع دوستی من با جمعی از بهترینها بود.
پیمودن مسیر با چنین جمعی خستگیها، شکستها، ناکارآمدی و ناامیدی ها و بی انگیزگیها را طوری دیگر برایم معنا میکرد.
دوستانی برایم به یادگار ماند زلال از جنس خورشید. ناب تر از فاب. رفیقند نه رقیب. همیشه حواسشان به هم هست تا باهم بالا بروند نه از روی هم. آن ها تلفیقی هستند از هوش و هنر و مهارت.
ما مثل دسته سارهای مهاجر محتوا را آسمان به آسمان با آموزههای شاهین پرواز کردیم.
با همت بیتا کیهانی اوج گرفتیم و گام بعدی را برداشتیم. استمرار، استمرار، استمرار.
محکمتر منظم تر حرکت کردیم و شک و تنبلی را دورتر راندیم.
ما در کنار هم با قدرت پیش میرویم. با عشق مینویسیم و با صلابت میتازیم.
مهر ۹۹
حسین سیدزاده
تجربه نگاری پایان دی ماه:
من در انتهای یک چاه به دنیا آمدم. چاهی که اعتبار آدمها کاغذی بود. چاه مرا در قعر خود حبس کرده بود تا تنها نماند. میخواست من بزرگ شوم تا برایش خوش رقصی کنم. من هم در انتظار کاروان مصری و دلخوش به آمدنش در دنیای تاریک خودم غوطه ور بودم. دنیای من دنیای بازاری ها بود. دنیای خرید و فروش، چک و سفته، واردات و صادرات و هزار حرف راست و دروغ که برای چرخاندن چرخ این روزگار زده میشد. در میان این امواج پرخروش رنگارنگ اما دنیای من تاریک بود. من کودکی وامانده در قعر چاه بودم اما سرانجام گوهر پر نور خودم را یافتم؛ نوشتن!
نوشتن برای من شادی و موفقیت بود. من از این دنیای بی انتها چیز زیادی نمیخواستم. فقط یک فضای یک متری برای نوشتن و کمی زمان برای خواندن و خلوت و تفکر.
امروز وقتی مینویسم، آرامش دارم، سرشار از شوقم، با خودم در رقابت وصلح هستم.
نوشتن برای من “هدف” نیست یک “روال” است،
چراکه فارق از نتیجه و بازخوردش روزمره به آن میپردازم.
من با نوشتن بیدار شدم و هرروز بیدار میشوم برای نوشتن. من با نوشتن زندگی میکنم و تا مینویسم سرمستم.
یک روز که سرمست نوشتن بودم چاه گفت: نوشتن کار تو نیست. نوشتن سخت ترین شغل است، تلخ است، برای نوشتن هزار غم میباد خورد و هزار خون میباید گریست.
گفتم:
نوشتن شغل نیست، عشق است. غمش شادیست و دردش مرهم است.
نویسندگی هنر است، مهارت است، یک سلاح است، موثر است و در تنهایی مونس.
نوشتن آزادی محض است در قعر چاه روزگار، پرواز است تا هرکجا که بخواهی.
نوشتن نور است . هم دنیای خودت را روشن میکند هم راه دیگران را.
امروز از چاه خبری نیست و من در قله نوشتهام.
من تمام این زیباییها را هنگام نوشتن در کاغذ و فضای مجازی لمس کردم اما تجربه من از زمانی به اوج معنا رسید که در سایت شخصی شروع به نوشتن کردم. گوهر واقعی در دستانم بود. زبانی برای بیان خودم داشتم و دوستانی همنورد برای سعود به قله های افتخار در اطرافم….
باتشکر از دوستانی که همیشه همراه همیشگی هستند:
به امید درخشش همگی…

8 پاسخ
سلام. نظم و پشتکار شما قابل تحسینه . امیدوارم همچنان با امید و منظم پیش برید.
این مداومت از لطف شماست
ممنونم از لطف و همراهی شماست
آقای سید زاده واقعا زیبا بود، خیلی عالی نوشتید🌹🌹
سپاس لطف کردید خوندید
سلام خیلی خوشحالم حسین جان که وب سایت برا بروز میکنی و تو هم از معدود افرادی هستی که انرژیت را حفظ کردی
ممنون از لطف شماس
لطف کردین خوندین