داستان کوتاه آبی|:سید حسین سیدزاده

بچه‌ها دورش حلقه زده بودند تا بالا رفتنش را تماشا کنند. چون فقط همین یک بار را حق بالا رفتن داشت. کبریت را کشیدم و آتش را به جان فیتیله سفیدش انداختم. شیبه آسمان بود. اسمش را گزاشتیم “آبی”.

بچه ها دل توی دلشان نبود. همه دست‌ها شده بود لنگر آن پرنده آبی. آن را پر کردند از آرزو. و بعد تحسین کنان رهایش کردند. بالن با تمام آرزوهایی که درونش انباشته شده بود اوج ميگرفت و دور میشد. تنهای تنها در آسمان بی انتها چرخ میزد و آرزوها را غریبانه با خودش اینطرف و آنطرف میکشید. هیچ هدفی نداشت، دنبال یک جای امن میگشت که آتش یک طرف آبیش را سوزاند. از چشمهای ذوق زده بچه ها دور شد اما من تار میدیدمش…!

تصورش را بکن! من توی این دنیای بزرگ شبیه همین آبی قصه بودم.
هوا سرد بود. کمی آنطرف تر از پیاده رو صدای ساز و آواز آرش و مهسا دل هر رهگذری را با خودش میبرد. آنها خواهر و برادر بودند و شاید از قدیمی ترین دوستان من.   رفتم روی نیمکت کنارشان نشستم.

آن جا در آن لحظه کنار آن دختر و پسر هنرمند بی تفاوت ترین حس عالم را داشتم.  سیگاری که گوشه لبم بود را نمی‌دانستم باید بکشم یا نه؟. نمیدانستم کنار صدای ساز این جوان مو بلند راحت ترم، یا کلاهم  را پایین تر بکشم و بروم در پس کوچه های سرد و تاریک خیابان خاوران قدم بزنم!؟

ساعت ده شب بود. مثل کارتون خوابهای بیچاره تمرگیده بودم روی نیمکت سنگی کنار پیاده رو. آهنگشان را نیمه کاره رها کردند. دخترک شال مشکی گیتارش را کنار پایش گذاشت زمین و گفت: یک سیگار هم برای من روشن کن، من هم مثل توام، مادرمرده! گفتم تو که تا دیروز سیگاری ها را با چوب میزدی؟
گفت تا دیروز سیگار دستت ندیده بودم.
آرش سرش پایین بود و ساکت پولهارا از توی کاور گیتار جمع میکرد. صورتش را نمیدیدم، گاهی با پشت دست روی پلک‌هایش میکشید.

سیگار را توی جیب کتم چپاندم، بعد دوباره بیرونش کشیدم و توی جوی آب انداختمش. رفتم کوچه را تا ته گز کنم. آرش گفت: هیچوقت انقدر ناخوش ندیده بودمت. محله را غم برداشت پسر… من رفتم. سفارش کردم مبادا بساط آوازشان را اینجا ببرند. گفتم اینجا بدون شما دلگیرم. سرم را پایین انداختتم لخ لخ کنان پایم را کشیدم به رفتن. به وسطهای کوچه که رسیدم صدای آواز آرش دوباره بلند شد. سوز صدایش به مرثیه خوان های محرم میماند.  بوی نم باران کم کم داشت نفس گیر میشد. بوی باران برای من نفس گیر بود. انتهای کوچه شئ نازکی زیر پاهام ناله کرد. با دو انگشت برداشتمش. خاکی و داغون بود و آبی رنگ. یک طرفش سوخته بود. یک سوختگی کوچک شبیه قلب روی پهلویش جا خوش کرده بود. روی  یک سکوی یک خانه قدیمی که بین تو رفتگی دیوار پنهان بود، نشستم. آبی هنوز دستم بود. سرم را  روی زانو که گذاشتم باران گرفت.. سرد بود و من شانه هایم میلرزید. آبی غرق در باران شد و من غرق در خاطره.

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

آخرین نظرات:

6 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط