سایه‌ای برای دعوت |داستانک| حسین سیدزاده

سایه‌ای برای دعوت

آدم‌ها شبیه هم‌اند؛ مگر آن‌هایی که چشم‌هایشان فرق دارد.

بعضی چشم‌ها سرد و بی‌روح‌اند؛ مثل چشم‌های مجسمه‌ی گچی روی میز کافه‌ام که سال‌هاست به گوشه‌ای خیره مانده و انگار هیچ‌چیز در این دنیا دیگر غافلگیرش نمی‌کند.

بعضی چشم‌ها آدم را به سوی خودشان می‌کشند. مثل آهن‌ربا؛ بی‌آنکه بفهمی چه اتفاقی افتاده، می‌بینی تمام حواست پیش آن‌هاست. بعضی هم خطرناک‌اند. انگار سگی را در سیاهی‌شان بسته‌اند؛ کافی است کمی غفلت کنی تا دلت را به دندان بگیرد.

اما چشم‌های او از هیچ‌کدام نبود.

در نگاهش چیزی بود که نمی‌شد به‌سادگی اسمش را گذاشت غم. غم را می‌شد در صورت خیلی‌ها دید؛ در چین پیشانی، در لب‌های فروافتاده، در شانه‌هایی که زیر بار زندگی خم شده بودند. اما در چشم‌های او، غم انگار سال‌ها زندگی کرده بود. جا افتاده بود، ریشه دوانده بود و دیگر قصد رفتن نداشت.

سیاهی مردمک‌هایش عمقی داشت که آدم را به ماندن وامی‌داشت؛ نه از سر آرامش، بلکه از ترس آنچه ممکن بود در انتهایش پیدا کند. در آن چشم‌ها هم خستگی بود، هم تلخی و هم چیزی شبیه عشق؛ عشقی که نمی‌دانستم هنوز زنده است یا فقط خاطره‌اش در جایی از وجودش نفس می‌کشد.

اولین بار که به کافه آمد، چای سفارش داد. تنها نشست، دست‌هایش را دور استکان گرفت و به خیابان خیره شد. نه کتابی داشت، نه تلفنش را نگاه می‌کرد و نه چنان به نظر می‌رسید که منتظر کسی باشد. فقط نشسته بود؛ انگار آمدن به کافه بهانه‌ای بود برای چند دقیقه دورماندن از جایی که بیرون از آن انتظارش را می‌کشید.

تا آن روز صورتی ندیده بودم که این‌همه اندوه را بی‌صدا با خودش حمل کند.

چند بار خواستم سر صحبت را باز کنم، اما هر بار منصرف شدم. سؤال‌هایم پشت لب‌هایم می‌ماندند. او هم انگار از همان‌جا صدایشان را می‌شنید، چون گاهی سرش را بلند می‌کرد و نگاهم می‌کرد؛ نگاهی کوتاه، اما چنان عمیق که احساس می‌کردم چیزی از من فهمیده که خودم هنوز نفهمیده‌ام.

چایش را تمام کرد و برای حساب‌کردن بلند شد.

گفتم:

ـ مهمان من باشید.

نگاهم کرد. لبخند کم‌رنگی زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر به یادآوری یک خاطره شبیه‌اند تا خوشحالی.

گفت:

ـ ممنون. اما من عادت ندارم چیزی را که خورده‌ام، به حساب کسی بگذارم.

چیزی نگفتم. اسکناس‌های صاف و تا‌نخورده‌ای از کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت. بعد، درست پیش از آنکه از در بیرون برود، ایستاد و گفت:

ـ من تمام خوشی‌هایی را که یک زن می‌تواند داشته باشد، داشتم. فروختم.

چند لحظه نگاهم کرد؛ انگار می‌خواست مطمئن شود حرفش را شنیده‌ام.

بعد ادامه داد:

ـ همه‌شان را فروختم و برای خودم زخم خریدم. حالا حتی سایه‌ای هم ندارم که در این گرما دعوتت کنم زیرش بنشینی.

و رفت.

مدتی به اسکناس‌های روی میز نگاه کردم. نمی‌دانستم منظورش از خوشی‌ها چه بود، چه چیزی را فروخته بود و چرا از آن معامله چنین زخمی به جا مانده بود. فقط می‌دانستم جمله‌اش چیزی را در من بیدار کرده که به این زودی‌ها آرام نمی‌گرفت.

از آن روز بیشتر به کافه می‌آمد.

اغلب قهوه سفارش می‌داد و روزهایی که پول کمتری داشت، چای می‌خورد. هیچ‌وقت از دیر رسیدن سفارش‌هایش شکایت نمی‌کرد. وقتی می‌دید مشغول کارم هستم، بی‌آنکه صدایم کند، منتظر می‌ماند. گاهی آن‌قدر ساکت می‌نشست که فراموش می‌کردم کسی پشت آن میز حضور دارد؛ تا وقتی که سرم را بلند می‌کردم و چشم‌هایمان به هم می‌افتاد.

یک روز که قهوه‌اش دیر آماده شد، گفتم:

ـ ببخشید، امروز خیلی سرتان را به انتظار گذاشتم.

استکان چایش را روی میز گذاشت و گفت:

ـ قهوه وقتی دیر برسد، بیشتر می‌چسبد.

خندیدم. او هم لبخند زد.

هیچ‌وقت به او نگفتم که من هم قهوه‌ی دیررس را بیشتر دوست دارم. نه به‌خاطر طعمش؛ به‌خاطر آن چند دقیقه‌ای که چیزی از ما خواسته نمی‌شد. نه لازم بود حرف بزنیم، نه وانمود کنیم حالمان خوب است. او می‌توانست ساکت بماند و من می‌توانستم بی‌آنکه دلیل سکوتش را بدانم، تنهایش نگذارم.

کم‌کم حضورش برایم به بخشی از روز تبدیل شد. بعضی روزها، پیش از آنکه در کافه باز شود، ناخودآگاه نگاهم به خیابان می‌افتاد. اگر می‌آمد، چیزی در روز سر جای خودش قرار می‌گرفت؛ اگر نمی‌آمد، بی‌آنکه دلیلی داشته باشم، به نبودنش فکر می‌کردم.

بااین‌همه، چیزی از گذشته‌اش نمی‌پرسیدم. شاید می‌ترسیدم اگر در را به روی حرف‌هایش باز کنم، دیگر نتوانم آن را ببندم. شاید هم می‌دانستم بعضی سؤال‌ها را نباید پرسید؛ باید آن‌قدر صبر کرد تا صاحبشان خودش تصمیم بگیرد آن‌ها را به زبان بیاورد.

سرانجام، در نخستین شب سال نو، این اتفاق افتاد.

بیرون، خیابان خلوت بود. صدای دورِ شادی مردم گاهی از پشت شیشه‌ها می‌آمد و زود محو می‌شد. کافه تقریباً خالی بود. او قهوه‌اش را نوشیده بود، اما برخلاف همیشه برای رفتن عجله نداشت.

فنجان را میان انگشتانش چرخاند. مدتی به ته آن نگاه کرد و بعد گفت:

ـ می‌دانی، آدم گاهی سال‌ها با یک نفر زندگی می‌کند و خیال می‌کند او را می‌شناسد. به صدایش عادت می‌کند، قدم‌هایش را از صدای قدم‌های دیگران تشخیص می‌دهد، از حالت نگاهش می‌فهمد چه چیزی خوشحالش کرده و چه چیزی ناراحتش. بعد یک روز می‌فهمد تمام این سال‌ها، فقط چیزی را شناخته که آن آدم اجازه داده ببیند.

ساکت شد.

نمی‌دانستم چه باید بگویم. حتی مطمئن نبودم که از من پاسخی می‌خواهد.

دوباره شروع کرد. این بار آرام‌تر؛ چنان‌که انگار هر کلمه را از جایی دور و تاریک بیرون می‌کشید.

از زندگی‌اش گفت. از روزهایی که زمانی فکر می‌کرد خوشبختی را پیدا کرده است. از اعتمادکردن، از انتخاب‌هایی که آن روزها درست به نظر می‌رسیدند و از چیزهایی که کم‌کم از دست رفتند. از لحظه‌هایی گفت که آدم هنوز همه‌چیز را از دست نداده، اما ناگهان می‌فهمد دیگر هیچ‌چیز مثل گذشته نخواهد شد.

من گوش می‌دادم.

هرچه بیشتر حرف می‌زد، کمتر می‌توانستم زنی را که روبه‌رویم نشسته بود با همان زنی یکی بدانم که نخستین بار وارد کافه شده بود. آن روزها تصور می‌کردم غمش را در چشم‌هایش می‌بینم؛ حالا می‌فهمیدم آنچه دیده بودم، فقط سایه‌ی چیزی بوده که سال‌ها در درونش گذشته بود.

وقتی حرفش تمام شد، سکوت طولانی‌ای میان ما افتاد.

نه سکوتی از جنس ندانستن اینکه چه بگوییم؛ سکوتی که بعد از شنیدن حقیقتی به وجود می‌آید که دیگر نمی‌توانی وانمود کنی نشنیده‌ای.

خواستم چیزی بگویم. جمله‌ای پیدا کنم که کمی از سنگینی آن شب کم کند. اما هیچ‌کدام از جمله‌هایی که به ذهنم می‌رسیدند، در برابر آنچه شنیده بودم، معنایی نداشتند.

فقط گفتم:

ـ خیلی سخت بوده.

سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. لبخند کوتاهی زد؛ همان لبخند آشنای روز اول.

گفت:

ـ سختی‌اش به آن چیزی نبود که از دست دادم. به این بود که بعدش دیگر نمی‌دانستم به چه چیزی می‌توانم اعتماد کنم.

آن شب، وقتی از کافه رفت، تا مدت‌ها به صندلی خالی روبه‌رویم نگاه کردم.

صدایش را از یاد نمی‌برم. حتی حالا، پس از گذشت آن همه وقت، گاهی لحن شیرینش را در ذهنم تکرار می‌کنم؛ انگار اگر آن صدا را فراموش کنم، بخشی از چیزی را که آن شب فهمیده‌ام، برای همیشه از دست خواهم داد.

آن روز فهمیدم اعتماد فقط سپردن یک راز به دیگری نیست. گاهی تمام زندگی‌ات را به کسی می‌سپاری، بی‌آنکه بدانی چه چیزی را به دستش داده‌ای. گاهی یک انتخاب، یک دروغ یا یک خیانت، فقط رابطه‌ی دو نفر را خراب نمی‌کند؛ خانواده‌ای را از هم می‌پاشد، آینده‌ای را که سال‌ها برایش زحمت کشیده‌ای ویران می‌کند و زخمی به جا می‌گذارد که با گذشت زمان هم لزوماً التیام پیدا نمی‌کند.

بعضی زخم‌ها بسته می‌شوند، اما چیزی از آن‌ها در آدم باقی می‌ماند؛ چیزی که نگاهش را عوض می‌کند، صدایش را، شیوه‌ی دوست‌داشتنش را و حتی توانایی‌اش را برای خوشحال‌بودن.

بعدها بارها به آن زن فکر کردم. به چشم‌هایش، به اسکناس‌های صاف و تا‌نخورده‌ای که روی میز گذاشته بود، به جمله‌ای که هنگام رفتن گفته بود و به قهوه‌هایی که در سکوت نوشیده بودیم.

بیشتر از همه، به همان جمله فکر می‌کردم: «حالا حتی سایه‌ای هم ندارم که در این گرما دعوتت کنم زیرش بنشینی.»

نمی‌دانستم در زندگی او دقیقاً چه چیزهایی از دست رفته بود که خودش را چنین بی‌پناه می‌دید. اما می‌دانستم گاهی آدم آن‌قدر از زندگی زخم می‌خورد که دیگر چیزی برای بخشیدن به دیگران در خودش پیدا نمی‌کند؛ حتی چیزی به سادگی یک سایه.

و بااین‌حال، او هر بار به کافه می‌آمد. می‌نشست، قهوه یا چایش را سفارش می‌داد و در سکوت منتظر می‌ماند.

شاید هنوز چیزی برای بخشیدن داشت؛ چیزی که خودش از وجودش خبر نداشت.

شاید هم من، در تمام آن روزها، چیزی را از او گرفته بودم که مدت‌ها بود کسی به او نداده بود: فرصت حرف‌زدن، بی‌آنکه مجبور باشد خودش را توجیه کند.

از آن شب به بعد، هر وقت کسی در کافه تنها می‌نشست و به فنجانش خیره می‌شد، کمتر وسوسه می‌شدم سکوتش را بشکنم. فهمیده بودم آدم‌ها همیشه برای فرار از تنهایی به جایی نمی‌آیند؛ گاهی فقط می‌خواهند چند دقیقه در جایی باشند که تنهایی‌شان را از آن‌ها نگیرد.

حالا فکر می‌کنم آدم‌ها در این دنیا دنبال چه لذتی می‌گردند که از یک فنجان قهوه، یک استکان چای و سکوتی که بتوان در آن بی‌دفاع بود، بزرگ‌تر باشد؟

شاید خوشبختی همیشه داشتن چیزی برای بخشیدن نیست.

گاهی همین که کسی روبه‌رویت بنشیند و تو مجبور نباشی وانمود کنی زخمی نداری، کافی است.

گاهی آدم فقط به یک فنجان قهوه نیاز دارد؛ و به کسی که تا رسیدن آن، عجله‌ای برای رفتن نداشته باشد.

سال‌ها بعد، هنوز آن میز را کنار پنجره نگه داشته‌ام. عصرها، وقتی آفتاب از لای شیشه می‌گذرد، سایه‌ی باریک درخت روی صندلی روبه‌رو می‌افتد و تا لبه‌ی میز می‌خزد. هر بار فنجانی را آن‌جا می‌گذارم، بی‌آنکه بدانم برای چه، کمی صبر می‌کنم؛ تا قهوه سرد شود، تا خیابان خلوت شود، تا سایه جابه‌جا شود.

گاهی رهگذری پشت شیشه مکث می‌کند. من سرم را بلند می‌کنم، اما کسی وارد نمی‌شود.

سایه آرام‌آرام از روی صندلی کنار می‌رود و جای خالی دوباره روشن می‌شود.

حسین سیدزاده

ش ۱۹۷

۶ تیر ۱۴۰۱

 

اگر داستانک بالا را خوانده‌اید پس احتمالا داستان زیر  را می‌پسندید:

رقص در مرداب | حسین سیدزاده

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

آخرین نظرات:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط